دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
میل بین کآن سروبالا میکندسرو بین کآهنگ صحرا میکند
سرو بلند بین که چه رفتار میکندوآن ماه محتشم که چه گفتار میکند
زلف او بر رخ چو جولان میکندمشک را در شهر ارزان میکند
یار با ما بیوفایی میکندبیگناه، از من جدایی میکند
هر که بیاو زندگانی میکندگر نمیمیرد گرانی میکند
دلبرا! پیش وجودت همه خوبان عدمندسروران بر در سودای تو خاک قدمند
با دوست باش گر همه آفاق دشمنندکاو مرهم است اگر دگران نیش میزنند
شوخی مکن ای یار که صاحبنظرانندبیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند
این جا شکری هست که چندین مگسانندیا بوالعجبی کاین همه صاحبهوسانند
خوبرویانِ جفاپیشه وفا نیز کنندبه کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
اگر تو برشکنی دوستان سلام کنندکه جور قاعده باشد که بر غلام کنند
نشاید که خوبان به صحرا روندهمه کس شناسند و هر جا روند
به بوی آن که شبی در حرم بیاسایندهزار بادیه سهلست اگر بپیمایند
اخترانی که به شب در نظر ما آیندپیش خورشید محال است که پیدا آیند
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبودگمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
نفسی، وقت بهارم، هوس صحرا بودبا رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود
از دست دوست هر چه ستانی شکر بودوز دست غیر دوست تبرزد تبر بود
مرا راحت از زندگی دوش بودکه آن ماهرویم در آغوش بود
ناچار هر که صاحب روی نکو بودهر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود؟سر نه چیزیست که شایستهٔ پای تو بود
یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بودکاو را به سرِ کُشتهٔ هجران گذری بود
عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رودمجنون از آستانه لیلی کجا رود؟
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود
هر که مجموع نباشد به تماشا نرودیار با یار سفرکرده به تنها نرود