دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
هر که را باغچهای هست به بستان نرودهر که مجموع نشستهست پریشان نرود
در من این عیب قدیم است و به در مینرودکه مرا بیمی و معشوق به سر مینرود
سروبالایی به صحرا میرودرفتنش بین تا چه زیبا میرود
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرودوآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
آن که مرا آرزوست دیر میسر شودوین چه مرا در سرست عمر در این سر شود
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شودتا منتهای کار من از عشق چون شود
بخت این کند که رای تو با ما یکی شود؟تا بشنود حسود و بر او ناوکی شود؟
آن که نقشی دیگرش جایی مصور میشودنقش او در چشم ما هر روز خوشتر میشود
هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشیدکز گلستان صفا بوی وفایی ندمید
چه سرو است آن که بالا مینمایدعنان از دست دلها میرباید
نگفتم روزه بسیاری نپایدریاضت بگذرد سختی سر آید
به حسن دلبر من هیچ در نمیبایدجز این دقیقه که با دوستان نمیپاید
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآیدروی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
سروی چو تو میباید، تا باغ بیارایدور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید
فراق را دلی از سنگ سختتر بایدمرا دلیست که با شوق بر نمیآید
مرو به خواب که خوابت ز چشم بِربایدگرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید
امیدوار چنانم که کارِ بسته برآیدوصال، چون به سر آمد، فراق هم به سر آید
مرا چو آرزوی روی آن نگار آیدچو بلبلم هوس نالههای زار آید
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدخاک وجود ما را گرد از عدم برآید
به کوی لالهرخان هر که عشقباز آیدامید نیست که دیگر به عقل بازآید
کاروانی شکر از مصر به شیراز آیداگر آن یار سفر کردهٔ ما بازآید
اگر آن عهدشکن با سر میثاق آیدجان رفتهست که با قالب مشتاق آید
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آیدو گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
که برگذشت که بوی عبیر میآید؟که میرود که چنین دلپذیر میآید؟