دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
آن نه عشق است که از دل به دهان میآیدوان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
تو را سَریست که با ما فرو نمیآیدمرا دلی که صبوری از او نمیآید
آنک از جنت فردوس یکی میآیداختری میگذرد یا ملکی میآید
شیریندهان آن بتِ عیار بنگریددُر در میان لعل شکربار بنگرید
آفتاباست آن پری رخ یا ملایک یا بشر
آمد گه آن که بوی گلزارمنسوخ کند گلاب عطار
خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خارچون نتواند کشید دست در آغوش یار
دولت جانپرورست، صحبت آمیزگارخلوت بیمدعی، سفرهٔ بیانتظار
زنده کدام است بر هوشیار؟آن که بمیرد به سر کوی یار
شرط است جفا کشیدن از یارخمر است و خمار و گلبن و خار
ای صبر پای دار که پیمان شکست یارکارم ز دست رفت و نیامد به دست یار
یار آن بود که صبر کند بر جفای یارترک رضای خویش کند در رضای یار
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگرکه من از دست تو فردا بروم جای دگر
به فلک میرسد از رویِ چو خورشید تو نور«قل هو الله احد» چشمِ بد از روی تو دور
پروانه نمیشکیبد از دورور قصد کند بسوزدش نور
آن کیست که میرود به نخجیرپای دل دوستان به زنجیر
از همه باشد به حقیقت گزیروز تو نباشد که نداری نظیر
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیراز همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر
دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیرکز دست میرود سرم ای دوست دست گیر
فتنهام بر زلف و بالای تو ای بدر منیرقامت است آن یا قیامت عنبر است آن یا عبیر
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیربه کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
ای به خلق از جهانیان ممتازچشم خلقی به روی خوب تو باز
متقلب درون جامه نازچه خبر دارد از شبان دراز
بزرگ دولت آن کز درش تو آیی بازبیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز