دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
ماه چنین کس ندید خوشسخن و کشخرامماه مبارکطلوع سرو قیامتقیام
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغامتو مُستریح و به افسوس میرود ایام
روزگاریست که سودازدهٔ روی توامخوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام
من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابمبدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستمز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم
گو خلق بدانند که من عاشق و مستمآوازه درست است که من توبه شکستم
من خود ای ساقی! از این شوق که دارم، مستمتو به یک جرعهٔ دیگر ببری از دستم
دل پیش تو و دیده به جای دگرستمتا خصم نداند که تو را مینگرستم
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتمچو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم
من همان روز که آن خال بدیدم گفتمبیم آن است بدین دانه که در دام افتم
من از آن روز که در بند توام آزادمپادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردمیا گناهیست که اول من مسکین کردم
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردمهمی برابرم آید خیال روی تو هر دم
از در درآمدی و من از خود به در شدمگفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
چنان در قید مهرت پایبندمکه گویی آهوی سر در کمندم
خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندمبه دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم
شکست عهد مودّت نگار دلبندمبرید مهر و وفا یار سستپیوندم
من با تو نه مرد پنجه بودمافکندم و مردی آزمودم
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودمتا برفتی ز برم صورت بیجان بودم
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودمشاکر نعمت و پروردهٔ احسان بودم
دو هفته میگذرد کآن مه دوهفته ندیدمبه جان رسیدم از آن تا به خدمتش نرسیدم
من چون تو به دلبری ندیدمگلبرگ، چنین طری ندیدم
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرمخبر از پای ندارم که زمین میسپرم
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرمبرفت در همه عالم به بی دلی خبرم