دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
ما به روی دوستان از بوستان آسودهایمگر بهار آید وگر باد خزان آسودهایم
ما در خلوت به روی خلق ببستیماز همه بازآمدیم و با تو نشستیم
ای سروبالایِ سهی، کز صورت حال آگهیوز هر که در عالم بهی، ما نیز هم بد نیستیم
عمرها در پی مقصود به جان گردیدیمدوست در خانه و ما گِرد جهان گردیدیم
بگذار تا مقابل روی تو بگذریمدزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
ما دل دوستان به جان بخریمور جهان دشمن است غم نخوریم
ما گدایان خیل سلطانیمشهربند هوای جانانیم
کاش کان دلبر عیار که من کشتهٔ اویمبار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
عهد کردیم که بیدوست به صحرا نرویمبیتماشاگه رویش، به تماشا نرویم
گر غصهٔ روزگار گویمبس قصهٔ بیشمار گویم
بکن چندان که خواهی جور بر منکه دستت بر نمیدارم ز دامن
یا رب آن روی است یا برگ سمن؟یا رب آن قد است یا سرو چمن؟
در وصف نیاید که چه شیریندهن است آناین است که دور از لب و دندان من است آن
ای کودک خوبروی حیراندر وصف شمایلت سخندان
برخیز که میرود زمستانبگشای در سرای بستان
خوشا و خُرّما وقت حبیبانبه بوی صبح و بانگ عندلیبان
چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمنداندل از انتظار خونین، دهن از امید خندان
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاراندو خوابآلوده بربودند عقل از دست بیداران
فراق دوستانش باد و یارانکه ما را دور کرد از دوستداران
سخت به ذوق میدهد باد ز بوستان نشانصبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان
دیگر به کجا میرود این سرو خرامانچندین دل صاحب نظرش دست به دامان
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانانکاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختنقوت او میکند بر سر ما تاختن