دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنمبا وجودش ز من آواز نیاید که منم
چشم که بر تو میکُنم، چشم حسود میکَنمشکر خدا که باز شد، دیدهٔ بختِ روشنم
گر تیغ برکشد که محبان همیزنماول کسی که لاف محبت زند منم
آن دوست که من دارم، وآن یار که من دانمشیریندهنی دارد، دور از لب و دندانم
آن نه روی است که من وصف جمالش دانماین حدیث از دگری پرس که من حیرانم
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمقضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
ای مرهم ریش و مونس جانمچندین به مفارقت مرنجانم
بس که در منظر تو حیرانمصورتت را صفت نمیدانم
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گر دست دهد هزار جانمدر پای مبارکت فشانم
مرا تا نقره باشد میفشانمتو را تا بوسه باشد میستانم
ما همه چشمیم و تو نور ای صنمچشم بد از روی تو دور ای صنم
چون من به نفس خویشتن این کار میکنمبر فعل دیگران به چه انکار میکنم؟
آن کس که از او صبر محال است و سکونمبگذشت ده انگشت فروبرده به خونم
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینمبه جز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینمکسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
منم یا رب در این دولت که روی یار میبینمفراز سرو سیمینش گلی بر بار میبینم
دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمیبینمدلی بیغم کجا جویم؟ که در عالم نمیبینم
من از این جا به ملامت نرومکه من این جا به امیدی گروم
نه از چینم حکایت کن نه از رومکه من دل با یکی دارم در این بوم
تو مپندار کز این در به ملامت برومدلم اینجاست بده تا به سلامت بروم
به تو مشغول و با تو همراهموز تو بخشایش تو میخواهم
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیمخواب در روضهٔ رضوان نکند اهل نعیم
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیمالله الله تو فراموش مکن عهد قدیم