دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
صید بیابان عشق چون بخورَد تیرِ اوسر نتواند کشید، پای ز زنجیر او
هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی اوبینش ما نیاورد طاقت حسن روی او
راستی گویم به سروی ماند این بالای تودر عبارت مینیاید چهره زیبای تو
بیا که در غم عشقت مشوشم بیتوبیا ببین که در این غم چه ناخوشم بیتو
ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تونادر است اندر نگارستان دُنیی روی تو
آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راهوآن چشم آهوانه که چون میکند نگاه
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی بهبا توانای معربد نکنی بازی به
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهایدشمن از دوست ندانسته و نشناختهای
ای رخ چون آینه افروختهالحذر از آه من سوخته
ای که ز دیده غایبی در دل ما نشستهایحسن تو جلوه میکند وین همه پرده بستهای
حَنّاست آن که ناخن دلبند رُشتهای؟یا خون بی دلیست که در بند کُشتهای؟
ای باغ حسن چون تو نهالی نیافتهرخساره زمین چو تو خالی نیافته
سرمست بتی لطیف سادهدر دست گرفته جام باده
ای یار جفا کردهٔ پیوند بریدهاین بود وفاداری و عهد تو ندیده؟
میبرزند ز مشرق، شمع فلک زبانهای ساقی صبوحی! دَر دِه میِ شبانه
ای صورتت ز گوهر معنی خزینهایما را ز داغ عشق تو در دل دفینهای
خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آیدهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی
قیمت گل برود چون تو به گلزار آییو آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیییا به بُستان به درِ حجرهٔ من بازآیی
تا کیام انتظار فرماییوقت نامد که روی بنمایی؟
تو از هر در که بازآیی، بدین خوبی و زیباییدری باشد که از رحمت، به روی خلق بگشایی
تو با این لطف طبع و دلرباییچنین سنگیندل و سرکش چرایی؟
تو پریزاده ندانم ز کجا میآییکآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیباییگواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی