دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
خبرت خرابتر کرد جراحت جداییچو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
دریچهای ز بهشتش به روی بگشاییکه بامداد پگاهش، تو روی بنمایی
گرم راحت رسانی ور گزاییمحبت بر محبت میفزایی
مشتاق توام با همه جوری و جفاییمحبوب منی با همه جرمی و خطایی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیباییکه هر کس با دلآرامی سری دارند و سودایی
هر کس به تماشایی، رفتند به صحراییما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی
همه چشمیم تا برون آییهمه گوشیم تا چه فرمایی
ای ولوله عشق تو بر هر سر کوییروی تو ببرد از دل ما هر غم رویی
ای خسته دلم در خم چوگان تو گوییبیفایدهام پیش تو چون بیهده گویی
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگوییجنایت از طرف ماست یا تو بدخویی
کدام کس به تو ماند که گویمت که چون اویی؟ز هر که در نظر آید گذشتهای به نکویی
ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابیشیرینی از اوصاف تو حرفی ز کتابی
تو خون خلق بریزی و روی درتابیندانمت چه مکافاتِ این گنه یابی
سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابیچه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
که دست تشنه میگیرد به آبی؟خداوندان فضل، آخَر ثوابی
سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِتو قدرِ آب چه دانی که در کنارِ فُراتی؟
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستیمرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستیتا از سر صوفی برود علت هستی
اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستیزمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی
تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستیو گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی
ای باد که بر خاک در دوست گذشتیپندارمت از روضه بستان بهشتی
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتیرای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی