دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتیآخر ای بد عهد سنگین دل چرا برداشتی
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتیطریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتیحق را به روزگار تو با ما عنایتی
چون خراباتی نباشد زاهدی؟کهش به شب از در درآید شاهدی
ای باد بامدادی خوش میروی به شادیپیوند روح کردی پیغام دوست دادی
دیدی که وفا به جا نیاوردیرفتی و خلاف دوستی کردی
مپرس از من که هیچم یاد کردیکه خود هیچم فرامش مینگردی
مکن سرگشته آن دل را که دستآموز غم کردیبه زیرِ پای هجرانش لگدکوبِ ستم کردی
چه باز در دلت آمد که مهر برکندیچه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی
گفتم آهندلی کنم چندیندهم دل به هیچ دلبندی
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندیکه ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندی
خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی؟
مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدیکه روی چون قمر از دوستان بپوشیدی
آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذرییا کبر منعت میکند کز دوستان یاد آوری
ای برق اگر به گوشه آن بام بگذریآنجا که باد زهره ندارد خبر بری
ای که بر دوستان همیگذریتا به هر غمزهای دلی ببری
بخت آیینه ندارم که در او مینگریخاک بازار نیرزم که بر او میگذری
جور بر من میپسندد دلبریزور با من میکند زورآوری
خانه صاحبنظران میبریپرده پرهیزکنان میدری
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحریتو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری
دانمت آستین چرا پیش جمال میبریرسم بود کز آدمی روی نهان کند پری
دیدم امروز بر زمین قمَریهمچو سروی روان به رهگذری
رفتی و همچنان به خیال من اندریگویی که در برابر چشمم مصوری
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبریچون پس پرده میروی پرده صبر میدری