دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
آفرین خدای بر جانتکه چه شیرین لبست و دندانت
ای جان خردمندان گوی خم چوگانتبیرون نرود گویی کافتاد به میدانت
جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانتمویی نفروشم به همه ملکِ جهانت
چو نیست راه برون آمدن ز میدانتضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانتآه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
خوش میروی به تنها، تنها فدای جانتمدهوش میگذاری یاران مهربانت
گر جان طلبی فدای جانتسهلست جواب امتحانت
بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایتبه شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایتتا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
جان من! جان من فدای تو بادهیچت از دوستان نیاید یاد
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاداز صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاددودش به سر درآمد و از پای درفتاد
پیش رویت قمر نمیتابدخور ز حکم تو سر نمیتابد
مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتدکآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
نه آن شبست که کس در میان ما گنجدبه خاک پایت اگر ذره در هوا گنجد
حدیث عشق به طومار در نمیگنجدبیان دوست به گفتار در نمیگنجد
کس این کند که ز یار و دیار برگرددکند هرآینه چون روزگار برگردد
طرفه میدارند یاران صبر من بر داغ و دردداغ و دردی کز تو باشد خوشترست از باغ ورد
هر که می با تو خورد عربده کردهر که روی تو دید عشق آورد
دیدار یار غایب دانی چه ذوق داردابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
که میرود به شفاعت که دوست بازآردکه عیش خلوت بی او کدورتی دارد
هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گماردهر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد
گر از جفای تو روزی دلم بیازاردکمند شوق کشانم به صلح باز آرد
کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟مگر کسی که دل از سنگ سختتر دارد