دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
تو را ز حال پریشان ما چه غم دارداگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
غلام آن سبکروحم که با من سر گران داردجوابش تلخ و پنداری شکر زیر زبان دارد
مگر نسیم سحر بوی یار من داردکه راحت دل امیدوار من دارد
هر آن ناظر که منظوری نداردچراغ دولتش نوری ندارد
آن که بر نسترن از غالیه خالی داردالحق آراسته خلقی و جمالی دارد
آن شکرخنده که پُرنوش دهانی داردنه دل من که دل خلقِ جهانی دارد
بازت ندانم از سر پیمان ما که بردباز از نگین عهد تو نقش وفا که برد
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبردترک از خراسان آمدست از پارس یغما میبرد
هر گه که بر من آن بت عیار بگذردصد کاروان عالم اسرار بگذرد
کیست آن فتنه که با تیر و کمان میگذرد؟وان چه تیرست که در جوشن جان میگذرد؟
کیست آن ماه منور که چنین میگذردتشنه جان میدهد و ماء معین میگذرد
انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کردزیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد
باد آمد و بوی عنبر آوردبادام شکوفه بر سر آورد
زنده شود هر که پیش دوست بمیردمرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد
کدام چاره سگالم که با تو درگیردکجا روم که دل من دل از تو برگیرد
دلم دل از هوس یار بر نمیگیردطریق مردم هشیار بر نمیگیرد
کسی به عیب من از خویشتن نپردازدکه هر که مینگرم با تو عشق میبازد
بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زددریای آتشینم در دیده موج خون زد
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزدوین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
به حدیث در نیایی که لبت شکر نریزدنچمی که شاخ طوبی به ستیزه بر نریزد
آه اگر دستِ دلِ من به تمنا نرسدیا دل از چنبرِ عشقِ تو به من وا نرسد
از این تعلق بیهوده تا به من چه رسدوز آن که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد
کی برست این گل خندان و چنین زیبا شدآخر این غوره نوخاسته چون حلوا شد
گر آن مراد، شبی در کنار ما باشدزهی سعادت و دولت که یارِ ما باشد