دفتر شعر
۶۳۷ شعر در این دفتر
شورش بلبلان سحر باشدخفته از صبح بیخبر باشد
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اولِ شب درِ صبح باز باشد
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشدمیبرم جورِ تو تا وسع و توانم باشد
سَرِ جانان ندارد هر که او را خوفِ جان باشدبه جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد
نظر خدایبینان طلب هوا نباشدسفر نیازمندان قدم خطا نباشد
با کاروان مصری چندین شکر نباشددر لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
تا حال مَنت خبر نباشددر کار مَنت نظر نباشد
چه کسی؟ که هیچ کس را به تو بر نظر نباشدکه نه در تو باز ماند مگرش بصر نباشد
آن به که نظر باشد و گفتار نباشدتا مدّعی اَندر پس دیوار نباشد
جنگ از طرف دوست دلآزار نباشدیاری که تحمل نکند یار نباشد
تو را نادیدن ما غم نباشدکه در خیلت به از ما کم نباشد
گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشدور گویمت که ماهی مه بر زمین نباشد
اگر سروی به بالای تو باشدنه چون بَشْنِ دلارای تو باشد
در پای تو افتادن شایسته دمی باشدترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشد
تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشدچو شمست خاطر رفتن به جز تنها نمیباشد
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بِکُشدچو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشدترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
خواب خوش من ای پسر دستخوش خیال شدنقد امید عمر من در طلب وصال شد
امروز در فراق تو دیگر به شام شدای دیده! پاس دار که خفتن حرام شد
هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشدیا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد
دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشدو آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد
سرمست ز کاشانه به گلزار برآمدغلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد
ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمدراست گویی به تن مرده روان بازآمد
روز برآمد بلند ای پسر هوشمندگرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند