دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
ای دست تو آتش زده در خرمن منتو دست نمیگذاری از دامن من
آن لطف که در شمایل اوست ببینوآن خندهٔ همچو پسته در پوست ببین
چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بوآخر دل آدمی نه سنگست و نه رو
یک روز به اتفاق صحرا من و تواز شهر برون شویم تنها من و تو
ما را نه ترنج از تو مرادست نه بهتو خود شکری پسته و بادام مده
نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماهآه از تو که در وصف نمیآیی آه
ای کاش نکردمی نگاه از دیدهبر دل نزدی عشق تو راه از دیده
ای بیرخ تو چو لالهزارم دیدهگرینده چو ابر نوبهارم دیده
ای مطرب ازان حریف پیغامی دهوین دلشده را به عشوه آرامی ده
ای راهروان را گذر از کوی تو نهما بیخبر از عشق و خبر سوی تو نه
هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟
گیرم که به فتوای خردمندی و رایاز دایرهٔ عقل برون ننهم پای
کی دانستم که بیخطا برگردی؟برگشتی و خون مستمندان خوردی
ای کاش که مردم آن صنم دیدندییا گفتن دلستانش بشنیدندی
گفتم بکنم توبه ز صاحبنظریباشد که بلای عشق گردد سپری
هر روز به شیوهای و لطفی دگریچندانکه نگه میکنمت خوبتری
ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسیسرمست هوی و پایبند هوسی
ای پیش تو لعبتان چینی حبشیکس چون تو صنوبر نخرامد به کشی
ماها همه شیرینی و لطف و نمکینه ماه زمین که آفتاب فلکی
کردیم بسی جام لبالب خالیتا بو که نهیم لب بران لب حالی
در وهم نیاید که چه شیریندهنیاینست که دور از لب و دندان منی
گر کام دل از زمانه تصویر کنیبیفایده خود را ز غمان پیر کنی
ای کودک لشکری که لشکر شکنیتا کی دل ما چو قلب کافر شکنی؟
ای مایهٔ درمان نفسی ننشینیتا صورت حال دردمندان بینی