دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
شبهای دراز بیشتر بیدارمنزدیک سحر روی به بالین آرم
از جملهٔ بندگان منش بندهترموز چشم خداوندیش افکندهترم
خیزم که نماند بیش ازین تدبیرمخصم ار همه شمشیر زند یا تیرم
گر بر رگ جان ز شستت آید تیرمچه خوشتر ازان که پیش دستت میرم
آن دوست که دیدنش بیاراید چشمبیدیدنش از گریه نیاساید چشم
آن رفته که بود دل بدو مشغولموافکنده به شمشیر جفا مقتولم
میندیش که سست عهد و بدپیمانموز دوستیت فرار گیرد جانم
من بندهٔ بالای تو شمشادتنمفرهاد تو شیریندهن خوشسخنم
هر گه که نظر بر گل رویت فکنمخواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم
آرام دل خویش نجویم چه کنم؟وندر طلبش به سر نپویم چه کنم؟
گفتم که دگر چشم به دلبر نکنمصوفی شوم و گوش به منکر نکنم
من بی تو سکون نگیرم و خو نکنمبی عارض گلبوی تو گل بو نکنم
خیزم قد و بالای چو حورش بینموآن طلعت آفتاب نورش بینم
میآیی و لطف و کرمت میبینمآسایش جان در قدمت میبینم
چون میکشد آن طیرهٔ خورشید و مهممن نیز به ذل و حیف تن در ندهم
من با دگری دست به پیمان ندهمدانم که نیوفتد حریف از تو بهم
ما حاصل عمری به دمی بفروشیمصد خرمن شادی به غمی بفروشیم
بگذشت بر آب چشم همچون جویمپنداشت کزو مرحمتی میجویم
یاران به سماع نای و نی جامهدرانما، دیده به جایی متحیر نگران
یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهانتا پیش قدت چنگ زند سرو روان
من خاک درش به دیده خواهم رُفتنای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن
مه را ز فلک به طرف بام آوردنوز روم، کلیسیا به شام آوردن
در دیده به جای سرمه سوزن دیدنبرق آمده و آتش زده خرمن دیدن
ای دوست گرفته بر سر ما دشمنیا دوست گزین به دوستی یا دشمن