دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
گر تیر جفای دشمنان میآیددل تنگ مکن که دوست میفرماید
من چاکر آنم که دلی بربایدیا دل به کسی دهد که جان آساید
این ریش تو سخت زود برمیآیدگرچه نه مراد بود برمیآید
امشب نه بیاض روز برمیآیدنه نالهٔ مرغان سحر میآید
هرچند که هست عالم از خوبان پرشیرازی و کازرونی و دشتی و لُر
بستان رخ تو گلستان آرد باروصل تو حیات جاودان آرد بار
از هرچه کنی مرهم ریش اولیتردلداری خلق هرچه بیش اولیتر
ای دست جفای تو چو زلف تو درازوی بیسببی گرفته پای از من باز
تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ نازکوته نکنم ز دامنت دست نیاز
نامردم اگر زنم سر از مهر تو بازخواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز
ای ماه شبافروز شبستانافروزخرم تن آنکه با تو باشد شب و روز
یا روی به کنج خلوت آور شب و روزیا آتش عشق بر کن و خانه بسوز
رویی که نخواستم که بیند همه کسالا شب و روز پیش من باشد و بس
گر بیخبران و عیبگویان از پسمنسوب کنندم به هوی و به هوس
منعم که به عیش میرود روز و شبشنالیدن درویش نداند سببش
نونیست کشیده عارض موزونشوآن خال معنبر نقطی بر نونش
گویند مرا صوابرایان به هوشچون دست نمیرسد به خرسندی کوش
همسایه که میل طبع بینی سویشفردوس برین بود سرا در کویش
یا همچو همای بر من افکن پر خویشتا بندگیت کنم به جان و سر خویش
ای بیتو فراخای جهان بر ما تنگما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ
گر دست دهد دولت ایام وصالور سر برود در سر سودای محال
خود را به مقام شیر میدانستمچون خصم آمد به روبهی مانستم
خورشید رخا من به کمند تو درمبارت بکشم به جان و جورت ببرم
هر سروقدی که بگذرد در نظرمدر هیأت او خیره بماند بصرم