دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
ما را به چه روی از تو صبوری باشدیا طاقت دوستی و دوری باشد
مشنو که مرا از تو صبوری باشدیا طاقت دوستی و دوری باشد
آن خال حسن که دیدمی خالی شدوان لعبت با جمال جمالی شد
دانی که چرا بر دهنم راز آمدمرغ دلم از درون به پرواز آمد؟
روزی نظرش بر من درویش آمددیدم که معلم بداندیش آمد
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمدکان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد
وقت گل و روز شادمانی آمدآن شد که به سرما نتوانی آمد
در چشم من آمد آن سهی سرو بلندبربود دلم ز دست و در پای افکند
در خرقهٔ توبه آمدم روزی چندچشمم به دهان واعظ و گوش به پند
گویند مرو در پی آن سرو بلندانگشتنمای خلق بودن تا چند؟
کس با تو عدو محاربت نتواندزیرا که گرفتار کمندت ماند
آنان که پریروی و شکر گفتارندحیفست که روی خوب پنهان دارند
آن کودک لشکری که لشکر شکنددایم دل ما چو قلب کافر شکند
کس عیب نظر باختن ما نکندزیرا که نظر داعی تنها نکند
مجنون اگر احتمال لیلی نکندشاید که به صدق عشق دعوی نکند
آن درد ندارم که طبیبان داننددردیست محبت که حبیبان دانند
مردان نه بهشت و رنگ و بو میخواهندیا موی خوش و روی نکو میخواهند
هر چند که عیبم از قفا میگوینددشنام و دروغ و ناسزا میگویند
با دوست به گرمابه درم خلوت بودوانروی گلینش گل حمام آلود
من دوش قضا یار و قدر پشتم بودنارنج زنخدان تو در مشتم بود
داد طرب از عمر بده تا برودتا ماه برآید و ثریا برود
سودای تو از سرم به در مینرودنقشت ز برابر نظر مینرود
من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟
چون صورت خویشتن در آیینه بدیدوان کام و دهان و لب و دندان لذیذ