دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
گر کنی قهر ازو نفیس شویورمرادش دهی خسیس شوی
تو اگر نیک نیکی اربدبدبدونیک تو باتو باشد خود
اندر آن دم که مبدع اشیاکرد نقش وجود را پیدا
همه افتادهاند در تک و تازکرده بر تو زبان طعن دراز
ای شده پای بست و زندانیاندرین خاکدان ظلمانی
بگذر از نقش عالم گل توره تو و راهروتو منزل تو
بگذر از وَهم و این سخن بگذارکی بود وهم مُدرک اسرار
دوش ناگه نهفته از اغیاریافتم بر در سرایش بار
در جهانی که عالم ثانی استبی زبانی همه زبان دانی است
رهروانی که وصل اوجویندمعتکف جمله بر در اویند
ساکنانی که جمله چون روحندمرهم سینههای مجروحند
چه کنی عیش با زن و فرزند؟ببر از جمله دل، بدو پیوند!
ای همه ساله پای بست غروردر خرابات حرص مست غرور
خود تو کاهل نشینی ای غافلناپسندست غفلت از عاقل
هر که آمد در این سرای غرورهمدمش محنتست و منزلگور
ای شنیده فسانه بسیاریقصهٔ کوزهگر شنو باری
تا جهان است؛ کار او این استنوش او نیش و مهر او کین است
گر حیات ابد همیخواهیخیز و با عشق جوی همراهی
هر که در راه عشق گردد ماتدر جهان کمال یافت نجات
مرکب جهد زیر ران آردرخ بدان فرخ آستان آرد
ای به خود راه خویش گم کردهاین بود راه مرد پژمرده
خوبرویی تو زشتخوی مباشراست بشنو دروغ گوی مباش
تا توانی به گرد کبر مگردبا عزازیل بین که کبر چه کرد؟
صفت آنکه داردش حق دوستهر چه جز حق بود همه بتاوست