دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
باش پیوسته با خضوع و بکاروز و شب در میان خوف و رجا
جهد آن کن که سرفراز شویوز در خلق بی نیاز شوی
ای سنایی زجسم و جان بگسل!هر چه آن غیر اوست زان بگسل!
اندرین ملک پادشاه، دلستدر ره سدره بارگاه دلست
کاف ونون چون به یکدگرپیوستشد پدید آنچه بود و باشد و هست
لطف او هر که را دلالت دادآخرش هدیهٔ هدایت داد
این مثل در زمانه معروف استکه عملها به وقت موقوف است
عاشقان را غذا بلا باشدعاشقی بی بلا کجا باشد
تا توانی به خنده لب بگشایسردندان به خنده در منمای
بر تو بادا که خیره کم خندیور بخندد کسی تو نپسندی
هر که را داد ایزدش توفیقصبر و شکرش بود همیشه رفیق
وقت ضر و عنا دل صابرگاه نفع و غنا زبان شاکر
در جهان هر چه هست عاریت استبهترین نعمتش عافیت است
راستی شغل نیک بختانستهر کراهست، نیکبخت آنست
طلب صحبت خسان نکنیتکیه بر عهد ناکسان نکنی
دوستیت مباد با نادانکه بود دوستیش کاهش جان
رنگ و بویی که در جان بینیگر همه سود وگر زیان بینی
آن شنیدی که از سر سوزیگفت عیسی به همرهان روزی
روزی از روزها به راهگذرخرکی بر دکان آهنگر
از پی لقمهای چه ترش و چه شورتا کی این گفت و گوی شیرین شور؟
آنکه جان آفرید، روزی دادشوربختی و نیکروزی داد
در کلام مجید ایزد فرد«امر» گفت آن چنانکه یادش کرد
ای خطاب تو نیر اعظمای خضر کسوف مسیحا دم
ای مسلمترا سحر خیزیهر سحر چون زخواب برخیزی