دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
تولستویبارکش اهرمن لشکری شهریار
از سستی عناصر انسان دلش تپیدفکر حکیم پیکر محکمتر آفرید
جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبورتا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور
مثال لاله و گل شعله از زمین رویداگر به خاکِ گلستان تراود از جامش
گر نوا خواهی ز پیش او گریزدر نی کلکش غریو تندر است
می گشودم شبی به ناخن فکرعقده های حکیم المانی
نفسی درین گلستان ز عروس گل سرودیبدلی غمی فزودی ز دلی غمی ربودی
حکیم:«بنی آدم اعضای یکدیگرند»
حکمتش معقول و با محسوس در خلوت نرفتگرچه بکر فکر او پیرایه پوشد چون عروس
نکته دان المنی را در ارمصحبتی افتاد با پیر عجم
تا بر تو آشکار شود راز زندگیخود را جدا ز شعله مثالِ شرر مکن
یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگجام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است
موسیولیننبسی گذشت که آدم درین سرای کهن
لاک:ساغرش را سحر از بادهٔ خورشید افروخت
برونینگ:بی پشت بود بادهٔ سر جوش زندگی
دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگشوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود
مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگعجبی نیست اگر توبهٔ دیرینه شکست
غوغای کارخانهٔ آهنگری ز منگلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو
ز مزد بندهٔ کرپاس پوش محنت کشنصیب خواجهٔ ناکرده کار رخت حریر
بطی می گفت بحر آزاد گردیدچنین فرمان ز دیوان خضر رفت
میخورد هر ذره ما پیچ و تابمحشری در هر دم ما مضمر است
دردانه ادا شناس دریاستاز گردش آسیا چه داند؟
کلک را ناله از تهی مغزی استقلم سرمه را صریری نیست
گل گفت که عیش نو بهاری خوشتریک صبح چمن ز روزگاری خوشتر