دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
این گنبد مینایی این پستی و بالاییدر شد به دل عاشق با این همه پهنایی
هوس منزل لیلی نه تو داری و نه منجگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من
دلیل منزل شوقم به دامنم آویزشرر ز آتش نابم به خاک خویش آمیز
در جهان دل ما دور قمر پیدا نیستانقلابیست ولی شام و سحر پیدا نیست
گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساستحاصل این سوز و ساز یک دل خونین نواست
سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل استاین شمع را فروغ ز پروانهٔ دل است
سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشندکلهٔ جم به گدای سر راهی بخشند
نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه میآییولیکن سوی مشتاقان چه مشتاقانه میآیی
تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد به سوز و گداز منکه به یک نگاه محمد عربی گرفت حجاز من
مثل آئینه مشو محو جمال دگراناز دل و دیده فرو شوی خیال دگران
جهان عشق نه میری نه سروری داندهمین بس است که آئین چاکری داند
خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیستبنده ئی نیست که چون خواجه خریدارش نیست
بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز استعروس لاله سراپا کرشمه و ناز است
خاکیم و تند سیر مثال ستارهایمدر نیلگون یمی به تلاش کنارهایم
عرب از سرشک خونم همه لالهزار باداعجم رمیده بو را نفسم بهار بادا
نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهینرسی جز به تقاضای کلیم اللهی
سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیستمست لعلین تو شیرین سخنی نیست که نیست
اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیستگدای کوی تو کمتر ز پادشاهی نیست
شعله در آغوش دارد عشق بی پروای منبر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من
بتان تازه تراشیدهای دریغ از تودرون خویش نگاه دیدهای دریغ از تو
از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگعقل تا بال گشود است گرفتارتر است
بَرفِتَد تا روشِ رزم درین بزم کهندردمندان جهان طرح نو انداختهاند
مرغی ز آشیانه به سیر چمن پریدخاری ز شاخ گل بتن نازکش خلید
فلسفی را با سیاست دان بیک میزان مسنجچشم آن خورشید کوری دیدهٔ این بی نمی