دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
حلقه بستند سر تربت من نوحه کراندلبران زهره وشان گل برنان سیم بران
می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگررست از یک بند تا افتاد در بندی دگر
مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر استکه چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است
به این بهانه درین بزم محرمی جویمغزل سرایم و پیغام آشنا گویم
خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز رانغمهٔ تازه یاد ده مرغ نوا طراز را
به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازیکه جهان توان گرفتن بنوای دلگدازی
بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ استچمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است
صورت نپرستم من بتخانه شکستم منآن سیل سبک سیرم هر بند گسستم من
هوای فرودین در گلستان میخانه میسازدسبو از غنچه میریزد ز گل پیمانه میسازد
از ما بگو سلامی آن ترک تند خو راکاتش زد از نگاهی یک شهر آرزو را
آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختیدر بیابان جنون بردی و رسوا ساختی
خوش آنکه رخت خرد را به شعلهای می سوختمثال لاله متاعی ز آتشی اندوخت
بیار باده که گردون بکام ما گردیدمثال غنچه نواها ز شاخسار دمید
تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوستبا من میا که مسلک شبیرم آرزوست
دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموزگر نگاه تو دو بین است ندیدن آموز
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیستتجلی دگری در خور تقاضا نیست
موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوانبحر بیپایان به جوی خویش بستن میتوان
صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزیصد آه شررریزی یک شعر دلآویزی
باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای راذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را
فریب کشمکش عقل دیدنی داردکه میر قافله و ذوق رهزنی دارد
حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارمدست بر سینه نظر بر لب بامی دارم
به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی استتلاش چشمهٔ حیوان دلیل کم طلبی است
فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانهاین جلوت جانانه آن خلوت جانانه
بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوانبی تو بودن نتوان با تو نبودن نتوان