دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
فکرم چو به جستجو قدم زددر دیر شد و در حرم زد
غزالی با غزالی درد دل گفتازین پس در حرم گیرم کنامی
هست این میکده و دعوت عام است اینجاقسمت باده به اندازهٔ جام است اینجا
پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیستگفتا مئی که تلخ تر او نکوتر است
شنیدم که در پارس مرد گزینادا فهم رمز آشنا نکته بین
نه به باده میل داری نه به من نظر گشائیعجب اینکه تو ندانی ره و رسم آشنائی
ساحلِ افتاده گفت گرچه بسی زیستمهیچ نه معلوم شد آه که من چیستم
طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوختگفتند کار تو به نگاه خرد خطاست
بنگر که جوی آب چه مستانه میرودمانند کهکشان بگریبان مرغزار
ندانی که یزدان دیرینه بودبسی دید و سنجید و بست و گشود
کجا این روزگاری شیشه بازیبهشت این گنبد گردان ندارد
رخت به کاشمر گشا کوه و تل و دمن نگرسبزه جهان جهان ببین لاله چمن چمن نگر
عقلی که جهان سوزد یک جلوهٔ بیباکشاز عشق بیاموزد آیین جهانتابی
دوش در میکده ترسا بچه باده فروشگفت از من سخنی دار چو آویزه به گوش
آدم از بی بصری بندگی آدم کردگوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد
آن سختکوش چیست که گیرد ز سنگ آبمحتاج خضر مثل سکندر نمیشود
متاع معنی بیگانه از دون فطرتان جوئیز موران شوخی طبع سلیمانی نمی آید
زمانه باز برافروخت آتش نمرودکه آشکار شود جوهر مسلمانی
غنی آن سخنگوی بلبل صفیرنواسنجِ کشمیرِ مینو نظیر
جولائیامئی بود که ما از اثر حکمت او
سر شاخ گل طایری یک سحرهمی گفت با طایران دگر
آن حرف دلفروز که راز هست و راز نیستمن فاش گویمت که شنید از کجا شنید
انسان که رخ ز غازهٔ تهذیب بر فروختخاک سیاه خویش چو آئینه وانمود
بهار تا به گلستان کشید بزم سرودنوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود