دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفتما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد
خورشید بدامانم انجم به گریبانمدر من نگری هیچم در خود نگری جانم
خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهارمست ترنم هزار
گمان مبر که به پایان رسید کار مغانهزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است
شنیدم کوکبی با کوکبی گفتکه در بحریم و پیدا ساحلی نیست
شبی زار نالید ابر بهارکه این زندگی گریهٔ پیهم است
علم:نگاهم راز دار هفت و چار است
هستی ما نظام مامستی ما خرام ما
ز روی بحر و سر کوهسار می آیمولیک می نشناسم که از کجا خیزم
تو دانی که بازان ز یک جوهرنددل شیر دارند و مشت پرند
شنیدم شبی در کتب خانهٔ منبه پروانه می گفت کرم کتابی
یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفتما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار
آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشقپیش از نمود بلبل و پروانه می تپید
بوعلی اندر غبار ناقه گمدست رومی پردهٔ محمل گرفت
یک ذره بی مایه متاع نفس اندوختشوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت
عقاب دوربین جوئینه را گفتنگاهم آنچه می بیند سراب است
نغمهٔ ساربان حجازناقهٔ سیار من
مرا معنی تازه ئی مدعاستاگر گفته را باز گویم رواست
جهان را ز یک آب و گل آفریدمتو ایران و تاتار و زنگ آفریدی
خوشا روزگاری خوشا نوبهارینجوم پرن رست از مرغزاری
ماهی بچهای شوخ به شاهین بچهای گفتاین سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست
شنیدم کرمک شبتاب می گفتنه آن مورم که کس نالد ز نیشم
به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابیهمیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟
گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویزبر خود زن و با بحر پر آشوب بیامیز