دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
خرد کرپاس را زرینه سازدکمالش سنگ را آئینه سازد
ز شاخ آرزو بر خورده ام منبه راز زندگی پی برده ام من
خیالم کو گل از فردوس چیندچو مضمون غریبی آفریند
عجم بحریست ناپیدا کناریکه در وی گوهر الماس رنگ است
مگو کار جهان نااستوار استهر آن ما ابد را پرده دار است
رمیدی از خداوندان افرنگولی بر گور و گنبد سجده پاشی
قبای زندگانی چاک تا کیچو موران آشیان در خاک تا کی
میان لاله و گل آشیان گیرز مرغ نغمه خوان درس فغان گیر
بجان من که جان نقش تن انگیختهوای جلوه این گل را دو رو کرد
به گوشم آمد از خاک مزاریکه در زیر زمین هم میتوان زیست
مشو نومید ازین مشت غباریپریشان جلوهٔ ناپایداری
جهان رنگ و بو فهمیدنی هستدرین وادی بسی گل چیدنی هست
تو می گوئی که من هستم خدا نیستجهان آب و گل را انتها نیست
بساطم خالی از مرغ کباب استنه در جامم می آئینه تاب است
رگ مسلم ز سوز من تپید استز چشمش اشک بیتابم چکید است
بحرف اندر نگیری لامکانرادرون خود نگر این نکته پیداست
بهر دل عشق رنگ تازه بر کردگهی با سنگ گه با شیشه سر کرد
هنوز از بند آب و گل نرستیتو گوئی رومی و افغانیم من
مرا ذوق سخن خون در جگر کردغبار راه را مشت شرر کرد
گریز آخر ز عقل ذوفنون کرددل خودکام را از عشق خون کرد
هنوز همنفسی در چمن نمیبینمبهار میرسد و من گل نخستینم
ایکه از خمخانه فطرت بجامم ریختیز آتش صهبای من بگداز مینای مرا
نتوان ز چشم شوق رمید ای هلال عیداز صد نگه براه تو دامی نهاده اند
میلاد آدمنعره زد عشق که خونینجگری پیدا شد