دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
جهانها روید از مشت گل منبیا سرمایه گیر از حاصل من
هزاران سال با فطرت نشستمبه او پیوستم و از خود گسستم
به پهنای ازل پر می گشودمز بند آب و گل بیگانه بودم
درونم جلوهٔ افکار این چیست؟برون من همه اسرار این چیست؟
بخود نازم گدای بی نیازمتپم ، سوزم ، گدازم، نی نوازم
اگر آگاهی از کیف و کم خویشیمی تعمیر کن از شبنم خویش
چه غم داری ، حیات دل ز دم نیستکه دل در حلقه بود و عدم نیست
تو ای دل تا نشینی در کنارمز تشریف شهان خوشتر گلیمم
ز من گو صوفیان با صفا راخدا جویان معنی آشنا را
چو نرگس این چمن نادیده مگذرچو بو در غنچهٔ پیچیده مگذر
تراشیدم صنم بر صورت خویشبه شکل خود خدا را نقش بستم
به شبنم غنچهٔ نورسته می گفتنگاه ما چمن زادان رسا نیست
زمین را رازدان آسمان گیرمکان را شرح رمز لامکان گیر
ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیستنشان بی نشان غیر از تو کس نیست
زمین خاک در میخانهٔ مافلک یک گردش پیمانهٔ ما
سکندر رفت و شمشیر و علم رفتخراج شهر و گنج کان و یم رفت
ربودی دل ز چاک سینهٔ منبه غارت برده ئی گنجینهٔ من
ز پیش من جهان رنگ و بو رفتزمین و آسمان و چار سو رفت
مرا از پردهٔ ساز آگهی نیستولی دانم نوای زندگی چیست
نوا مستانه در محفل زدم منشرار زندگی بر گل زدم من
عجم از نغمه های من جوان شدز سودایم متاع او گران شد
عجم از نغمه ام آتش بجان استصدای من درای کاروان است
ز جان بیقرار آتش گشادمدلی در سینهٔ مشرق نهادم
مرا مثل نسیم آواره کردنددلم مانند گل صد پاره کردند