دفتر شعر
۳۰۰ شعر در این دفتر
دل بیباک را ضرغام رنگ استدل ترسنده را آهو پلنگ است
ندانم باده ام یا ساغرم منگهر در دامنم یا گوهرم من
تو گوئی طایر ما زیر دام استپریدن بر پر و بالش حرام است
چسان زاید تمنا در دل ماچسان سوزد چراغ منزل ما
چو در جنت خرامیدم پس از مرگبه چشمم این زمین و آسمان بود
جهان ما که جز انگاره ئی نیستاسیر انقلاب صبح و شام است
چسان ای آفتاب آسمان گردباین دوری به چشم من در آئی؟
تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویشبراه دیگران رفتن عذاب است
بمنزل رهرو دل در نسازدبه آب و آتش و گل در نسازد
بیا با شاهد فطرت نظر بازچرا در گوشهٔ خلوت گزینی
میان آب و گل خلوت گزیدمز افلاطون و فارابی بریدم
ز آغاز خودی کس را خبر نیستخودی در حلقهٔ شام و سحر نیست
دلا رمز حیات از غنچه دریابحقیقت در مجازش بی حجاب است
فروغ او به بزم باغ و راغ استگل از صهبای او روشن ایاغ است
ز خاک نرگسستان غنچه ئی رستکه خواب از چشم او شبنم فرو شست
جهان کز خود ندارد دستگاهیبه کوی آرزو می جست راهی
دل من رازدان جسم و جان استنپنداری اجل بر من گران است
گل رعنا چو من در مشکلی هستگرفتار طلسم محفلی هست
مزاج لالهٔ خود رو شناسمبشاخ اندر گلان را بو شناسم
جهان یک نغمه زار آرزوئیبم و زیرش ز تار آرزوئی
دل من بی قرار آرزوئیدرون سینهٔ من های و هوئی
دوام ما ز سوز ناتمام استچو ماهی جز تپش بر ما حرام است
مرنج از برهمن ای واعظ شهرگر از ما سجده ئی پیش بتان خواست
حکیمان گرچه صد پیکر شکستندمقیم سومنات بود و هستند