دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
نگهدارنچه درب و گل تستسرور و سوز و مستی حاصل تست
شب این کوه و دشت سینه تابینه در وی مرغکی نی موجبی
نکو میخوان خط سیمای خود رابدستور رگ فردای خود را
سحرگاهان که روشن شد در و دشتصدا زد مرغی از شاخ نخیلی
عرب را حق دلیل کاروان کردکه او با فقر خود را امتحان کرد
درن شبها خروش صبح فرداستکه روشن از تجلیهای سیناست
دگرئین تسلیم و رضا گیرطریق صدق و اخلاص و وفا گیر
چمنها زان جنون ویرانه گرددکه از هنگامهها بیگانه گردد
نخستین لاله صبح بهارمپیا پی سوزم از داغی که دارم
پریشانم چو گرد ره گذاریکه بر دوش هوا گیرد قراری
خوشن قومی پریشان روزگاریکه زاید از ضمیرش پخته کاری
به بحر خویش چون موجی تپیدمتپیدم تا به طوفانی رسیدم
نگاهش پر کند خالی سبوهادواند می به تاک آرزوها
چو بر گیرد زمام کاروان رادهد ذوق تجلی هر نهان را
مبارکباد کنن پاک جان راکه زایدن امیر کاروان را
دل اندر سینه گوید دلبری هستمتاعی آفرین غارتگری هست
عرب خود را به نور مصطفی سوختچراغ مردهٔ مشرق بر افروخت
خلافت بر مقام ما گواهی استحرام استنچه بر ما پادشاهی است
در افتد با ملوکیت کلیمیفقیری بی کلاهی ، بی گلیمی
هنوز اندر جهاندم غلام استنظامش خام و کارش ناتمام است
محبت از نگاهش پایدار استسلوکش عشق و مستی را عیار است
به ملک خویش عثمانی امیر استدلشگاه و چشم او بصیر است
خنک مردان که سحر او شکستندبه پیمان فرنگی دل نبستند
به ترکانرزوئی تازه دادندبنای کار شان دیگر نهادند