دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
بهل ای دخترک این دلبری هامسلمان را نزیبد کافری ها
نگاه تست شمشیر خدا دادبه زخمش جان ما را حق بما داد
ضمیر عصر حاضر بی نقاب استگشادش در نمود رنگ وب است
جهان را محکمی از امهات استنهادشان امین ممکنات است
مرا داد این خرد پرور جنونینگاه مادر پاک اندرونی
خنکن ملتی کز وارداتشقیامتها ببیند کایناتش
اگر پندی ز درویشی پذیریهزار امت بمیرد تو نمیری
ز شام ما برونور سحر رابه قرآن باز خوان اهل نظر را
چه عصر است این که دین فریادی اوستهزاران بند درزادی اوست
نگاهش نقشبند کافری هاکمال صنعت اوزری ها
جوانان را بدموز است این عصرشب ابلیس را روز است این عصر
مسلمان فقر و سلطانی بهم کردضمیرش باقی و فانی بهم کرد
چه گویم رقص تو چون است و چون نیستحشیش است این نشاط اندرون نیست
در صد فتنه را بر خود گشادیدو گامی رفتی و از پا فتادی
برهمن را نگویم هیچ کارهکند سنگ گران را پاره پاره
نگه دارد برهمن کار خود رانمی گوید به کس اسرار خود را
برهمن گفت برخیز از در غیرز یاران وطن ناید به جز خیر
تب و تابی که باشد جاودانهسمند زندگی را تازیانه
ز علم چاره سازی بی گدازیبسی خوشتر نگاه پاک بازی
بهن مؤمن خدا کاری نداردکه در تن جان بیداری ندارد
ز من گیر این که مردی کور چشمیز بینای غلط بینی نکو تر
ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟که گرد ثابت و سیاره گردد
ادب پیرایه نادان و داناستخوشنکو از ادب خود را بیاراست
ترا نومیدی از طفلان روا نیستچه پروا گر دماغ شان رسا نیست