دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
به پور خویش دین و دانشموزکه تابد چون مه و انجم نگینش
نوا از سینه مرغ چمن بردز خون لالهن سوز کهن برد
خدایا وقتن درویش خوش بادکه دلها از دمش چون غنچه بگشاد
کسی کو «لا اله» را در گره بستز بند مکتب و ملا برون جست
چو می بینی که رهزن کاروان کشتچه پرسی کاروانی را چسان کشت
جوانی خوش گلی رنگین کلاهینگاه او چو شیران بی پناهی
شتر را بچه او گفت در دشتنمی بینم خدای چار سو را
پریدن از سر بامی به بامینبخشد جره بازان را مقامی
نگر خود را بچشم محرمانهنگاه ماست ما را تازیانه
نهنگی بچه خود را چه خوش گفتبه دین ما حرام آمد کرانه
تو در دریا نئی او در بر تستبه طوفان در فتادن جوهر تست
نه از ساقی نه از پیمانه گفتمحدیث عشق بیباکانه گفتم
بخود باز او دامان دلی گیردرون سینه خود منزلی گیر
حرم جز قبله قلب و نظر نیستطواف او طواف بام و در نیست
دمیت احترام دمیبا خبر شو از مقام دمی
بیا ساقی بیارن کهنه می راجوان فرودین کن پیر وی را
یکی از حجرهٔ خلوت برونیبباد صبحگاهی سینه بگشای
زمانه فتنه هاورد و بگذشتخسان را در بغل پرورد و بگذشت
بسا کس اندوه فردا کشیدندکه دی مردند و فردا را ندیدند
چو بلبل نالهٔ زاری نداریکه در تن جان بیداری نداری
بیا بر خویش پیچیدن بیاموزبناخن سینه کاویدن بیاموز
گله از سختی ایام بگذارکه سختی ناکشیده کم عیار است
کبوتر بچه خود را چه خوش گفتکه نتوان زیست با خوی حریری
فتادی از مقام کبریائیحضور دون نهادان چهره سائی