دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
خوشا روزی که خود را باز گیریهمین فقر است کو بخشد امیری
تو هم مثل من از خود در حجابیخنک روزی که خود را بازیابی
چه خوش گفت اشتری با کره خویشخنکنکس که داند کار خود را
مرا یاد است از دانای افرنگبسا رازی که از بود و عدم گفت
الا ای کشته نامحرمی چندخریدی از پی یک دل غمی چند
دجود است اینکه بینی یا نمود استحکیم ما چه مشکلها گشود است
به ضرب تیشه بشکن بیستون راکه فرصت اندک و گردون دو رنگ است
منه از کف چراغرزو رابدستور مقام های و هو را
دل دریا سکون بیگانه از تستبه جیبش گوهر یکدانه از تست
دو گیتی را بخود باید کشیدننباید از حضور خود رمیدن
به ما ای لاله خود را وانمودینقاب از چهره زیبا گشودی
نگرید مرد از رنج و غم و دردز دوران کم نشیند بر دلش گرد
نپنداری که مرد امتحان مردنمیرد گرچه زیرسمان مرد
اگر خاک تو از جان محرمی نیستبشاخ تو هم از نیسان نمی نیست
پریشان هر دم ما از غمی چندشریک هر غمی نامحرمی چند
جوانمردی که دل با خویشتن بسترود در بحر و دریا ایمن از شست
ازن غم ها دل ما دردمند استکه اصل او ازین خاک نژند است
مگو با من خدای ما چنین کردکه شستن میتوان از دامنش گرد
برون کن کینه را از سینهٔ خویشکه دود خانه از روزن برون به
سحرها در گریبان شب اوستدو گیتی را فروغ از کوکب اوست
بباد صبحدم شبنم بنالیدکه دارم از تو امید نگاهی
دلن بحر است کو ساحل نورزدنهنگ از هیبت موجش بلرزد
دل ماتش و تن موج دودشتپید دمبدم ساز وجودش
زمانه کار او را میبرد پیشکه مرد خود نگهدار است درویش