دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
نه نیروی خودی را آزمودینه بند از دست و پای خود گشودی
تو میگوئی که دل از خاک و خون استگرفتار طلسم کاف و نون است
جهان مهر و مه زناری اوستگشاد هر گره از زاری اوست
من و تو کشت یزدان ، حاصل است اینعروس زندگی را محمل است این
گهی جویندهٔ حسن غریبیخطیبی منبر او از صلیبی
جهان دل ، جهان رنگ و بو نیستدرو پست و بلند و کاخ و کو نیست
نگه دید و خرد پیمانهوردکه پیماید جهان چار سو را
محبت چیست تاثیر نگاهی استچه شیرین زخمی از تیر نگاهی است
خودی روشن ز نور کبریائی استرسائی های او از نارسائی است
چه قومی در گذشت از گفتگوهاز خاک او برویدرزوها
خودی را از وجود حق وجودیخودی را از نمود حق نمودی
دلی چون صحبت گل می پذیردهمان دم لذت خوابش بگیرد
وصال ما وصال اندر فراق استگشود این گره غیر از نظر نیست
کف خاکی که دارم از در اوستگل و ریحانم از ابر تر اوست
یقین دانم که روزی حضرت اوترازوئی نهد این کاخ و کو را
به روما گفت با من راهب پیرکه دارم نکته ئی از من فراگیر
شنیدم مرگ با یزدان چنین گفتچه بی نم چشمه ای گز گل بزاید
ثباتش ده که میر شش جهات استبدست او زمام کائنات است
بگو ابلیس را از من پیامیتپیدن تا کجا در زیر دامی
جهان تا از عدم بیرون کشیدندضمیرش سرد و بی هنگامه دیدند
جدائی شوق را روشن بصر کردجدائی شوق را جوینده تر کرد
تو را از آستان خود براندندرجیم و کافر و طاغوت خواندند
تو می دانی صواب و ناصوابمنروید دانه از کشت خرابم
بیا تا نرد را شاهانه بازیمجهان چار سو را درگدازیم