دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
فساد عصر حاضر آشکار استسپهر از زشتی او شرمسار است
به هر کو رهزنان چشم و گوش اندکه در تاراج دلها سخت کوش اند
چه شیطانی خرامش واژگونیکند چشم ترا کور از فسونی
چه زهرابی که در پیمانه اوستکشد جانرا و تن بیگانه اوست
بشر تا از مقام خود فتاد استبقدر محکمی او را گشاد است
مشو نخچیر ابلیسان این عصرخسان را غمزهٔ شان سازگار است
حریف ضرب او مرد تمام استکهنتش نسب والامقام است
ز فهم دون نهادان گرچه دور استولی این نکته را گفتن ضرور است
بیا تا کار این امت بسازیمقمار زندگی مردانه بازیم
قلندر جره باز سمانهابه بال او سبک گردد گرانها
ز جانم نغمهء «الله هو» ریختچو کرد از رخت هستی چار سو ریخت
چو اشک اندر دل فطرت تپیدمتپیدم تا به چشم او رسیدم
مرا از منطق آید بوی خامیدلیل او دلیل ناتمامی
بیا از من بگیر آن دیر سالهکه بخشد روح با خاک پیاله
بدست من همان دیرینه چنگ استدرونش ناله های رنگ رنگ است
بگو از من به پرویزان این عصرنه فرهادم که گیرم تیشه در دست
فقیرم ساز و سامانم نگاهی استبه چشمم کوه یاران برگ کاهی است
در دل را بروی کس نبستمنه از خویشان نه از یاران گسستم
درین گلشن ندارم آب و جاهینصیبم نی قبائی نی کلاهی
دو صد دانا درین محفل سخن گفتسخن نازکتر از برگ سمن گفت
ندانم نکته های علم و فن رامقامی دیگری دادم سخن را
نپنداری که مرغ صبح خوانمبجزه و فغان چیزی ندانم
بچشم من جهان جز رهگذر نیستهزاران رهرو و یک همسفر نیست
به این نابودمندی بودن آموزبهای خویش را افزودن آموز