دفتر شعر
۳۹۲ شعر در این دفتر
کهن پروردهء این خاکدانمدلی از منزل خود دل گرانم
ندانی تا نباشی محرم مردکه دلها زنده گردد از دم مرد
نگاهیفرین جان در بدن بینبشاخان نادمیده یاسمن بین
خرد بیگانهء ذوق یقین استقمار علم و حکمت بد نشین است
قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟غلام خوشگل و زرین کمر چیست؟
خودی را نشهٔ من عین هوش استازان میخانهٔ من کم خروش است
ترا با خرقه و عمامه کاریمن از خود یافتم بوی نگاری
چو دیدم جوهر آیینهٔ خویشگرفتم خلوت اندر سینهٔ خویش
چو رخت خویش بر بستم ازین خاکهمه گفتند با ما آشنا بود
اگر دانا دل و صافی ضمیر استفقیری با تهی دستی امیر است
سجودی آوری دارا و جم رامکن ای بیخبر رسوا حرم را
شیندم بیتکی از مرد پیریکهن فرزانهٔ روشن ضمیری
نهان اندر دو حرفی سر کار استمقام عشق منبر نیست ، دار است
ز پیری یاد دارم این دو اندرزنباید جز بجان خویشتن زیست
به ساحل گفت موج بیقراریبه فرعونی کنم خود را عیاری
اگر اینب و جاهی از فرنگ استجبین خود منه جز بر در او
فرنگی را دلی زیر نگین نیستمتاع او همه ملک است دین نیست
من و تو از دل و دین نا امیدیمچوبوی گل ز اصل خود رمیدیم
مسلمانی که داند رمز دین رانساید پیش غیر الله جبین را
دل بیگانه خوزین خاکدان نیستشب و روزش زدورسمان نیست
مقام شوق بی صدق و یقین نیستیقین بی صحبت روح الامین نیست
مسلمان را همین عرفان و ادراککه در خود فاش بیندر مزلولاک
به افرنگی بتان خود را سپردیچه نامردانه در تبخانه مردی