دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
داغم ز ابر دیده به شبنم گریستنیعنی که بیش از این نتوان کم گریستن
هر چند نیست بیسبب از غمگریستنباید ز شرم دیدهٔ بی نم گریستن
آگهی تا کی کند روشن چراغ خویشتنعالمی را کشت اینجا در سراغ خویشتن
آفت است اینجا مباش ایمن ز سر برداشتنمیکشد مژگان دو صف از یک نظر برداشتن
تا به کی چون شمع باید تاج زر برداشتنچند بهر آبرو آتش بهسر برداشتن
کار آسانی مدان تاج کمر برداشتنهمچو خورشید آتشی باید به سر برداشتن
پیرگشتم چند رنج آب وگل برداشتنپیکرم خم کرد ازین ویرانه دل برداشتن
منفعل خلق را ناز صنم داشتنزنگی و با آن جمال آینه هم داشتن
پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتنسرمه میخواهد زبان موی چینی داشتن
به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتنشدی آخر درین ویرانه نقش پای بگذشتن
چو موجگوهر ازین بحر بیتعب نگذشتنز طبع ما نگذشت از سر ادب نگذشتن
از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتنگوشهٔ چشم کمان از تیر نتوان یافتن
عجز ما جولانگر تدبیر نتوان یافتنپای جهد سایه جز در قیر نتوان یافتن
بر خط ترک طلب گر راه خواهی یافتنپشت دست و روی دست الله خواهی یافتن
از نالهٔ دل ما تا کی رمیده رفتنزین دردمند حرفی باید شنیده رفتن
یاد ابروی کجی زد به دل ما ناخنموج شد بهر جگرکاری دریا ناخن
اشکم ز بیقراری زد بر دَرِ چکیدنافتادن است آخر اطفال را دویدن
روانی نیست محو جلوه را بیآبگردیدنسزدکز اشک آموزد نگاه ما خرامیدن
آه ناکام چه مقدار توان خون خوردنزین دو دم زندگیی تا به قیامت مردن
به خود پیچیدهام نالیدنم نتوان گمان بردنبه رنگ رشته فربه گشتهام لیک از گره خوردن
جایی که بود پیش بری پیش نبردنمفت تو اگر پیش بری بیش نبردن
در این محفل ندارد یمن راحت چشم واکردنپریشانیست مشت خاک را سر بر هوا کردن
ندارد موج جز طومار رمز بحر وا کردنتوان سیر دو عالم در شکست رنگ ما کردن
خوشا ذوق فنا و وحشت ساز شرر کردنز سر تا پای خود محو یک انداز نظرکردن