دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
گشاد چشمی نشد نصیبم به سیر نیرنگ این دبستاننگه به حیرت گداخت اما نکرد روشن سواد مژگان
وارستگی ز حسن دگر میدهد نشانعالم غبار دامن نازیست پر فشان
گرچه جز ذکرت نمیگنجد حدیثی در زبانچون نگینم جای نام توست خالیبر زبان
کرد حرف بینشانم عالمی را تر زبانهمچو عنقا آشیانی بستهام در هر زبان
ای التفات نام تو گیرایی زبانذکرت انیس خلوت تنهایی زبان
تا کی غرور انجمن آرایی زبانگردن مکش چو شمع به رعنایی زبان
از سعی ما نیامد جز زور درگریبانچون شمع قطع کردیم شب تا سحر گریبان
خداست حاصل خدمت گزین درویشانمکار غیر جبین در زمین درویشان
ازتب شوق که دارد اینقدر تاب استخوانکز تپش چون اشک شمعم میشود آب استخوان
عرقها دارد آن شمع حیا لیک از نظر پنهانبه تمکینی که آتش نیست در سنگ آنقدر پنهان
غرور خودنمایی تا کنیم از یکدگر پنهانچو شمع کشته در نقش قدم کردیم سر پنهان
ای حاجتت دلیل به ادبار زیستنعزت کجاست تا نتوان خوار زیستن
سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختناین عرق را بیجبین بر خاک نتوان ریختن
سر به زیر تیغ و پا بر خار باید تاختنیک قدم ره چون نفس صد بار باید تاختن
میروم هر جا به ذوق عافیت اندوختنهمچو شمعم زاد راهی نیست غیر از سوختن
ما و نگاه شرمگین از تک و تاز دوختنآبله سا به پای عجز چشم نیاز دوختن
تا تب عشق آتشم را داد سر در سوختنپنبه شد خاکستر از شور مکرر سوختن
کس چو شمع من نبودهست آشنای سوختنگرد داغم داغ شد سر تا به پای سوختن
زان تغافلگر چرا ناشاد باید زیستنای فراموشان به ذوق یاد باید زیستن
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستنزندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن
آینهٔ وصل چیست، حیرتی آراستنوز اثر ما و من یک دو نفس کاستن
به وادیی که فروشد غبار ما ننشستنز گرد باد رسد تا بهنقش پا ننشستن
صفا گل کردهای تا کی غبار رنگ نشکستنتحیر دارد از مینا طلسم سنگ نشکستن
خوش عشرت است دمبدم از غمگریستندرزندگی چو شمع پی همگریستن