دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
فسردن نیست ممکن دست بردارد ز پهلویمرگ خواب است چون مخمل ز غفلت هر سر مویم
نه لفظ از پرده میجوشد نه معنی میدهد رویمهمان یک رفتن دل میکند گرد آنچه میگویم
بهکنج نیستی عمریست جای خویش میجویمسراغ خود ز نقش بوریای خویش میجویم
شررواری ز فرصت رو نمای خویش میجویمنگاه واپسینم خونبهای خویش میجویم
حرفم همه از مغز است از پوست نمیگویمآن را که به جز من نیست من اوست نمیگویم
شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیمدامن اگر شد بلند گریه به چیدن دهیم
اسمیم بیمسمی دیگر چه وانماییمدر چشمهسار تحقیق، آبی که نیست، ماییم
بیگانه وضعیم یا آشناییمما نیستیم اوست او نیست ماییم
چون کاغذ آتشزده مهمان بقاییمطاووس پر افشان چمنزار فناییم
دل حیرت آفرین است هر سو نظرگشاییمدر خانه هیچکس نیست آیینه است و ماییم
عمریست بهصحرای طلب عجز دراییمچون اشک روانیم و همان آبله پاییم
گر ما گوییم، ماکجاییمور تو، تو هم آن کسی که ماییم
شکست رنگ که بود آبیار این گلشنبه هر چه مینگرم ناله کرده است وطن
صفای دل به چراغ بقا دهد روغننفس نلغزد از آیینه تا بود روشن
عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و منصیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن
آخر از بار تعلقهای اسباب جهانعبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان
بر آن سرم کز جنون نمایم بلند و پست خیال یکسانبه جیب ریزم غبار دامن کشم به دامن زه گریبان
بستهام چشم امید از الفت اهل جهانکردهام پیدا چوگوهر در دل دریا کران
بعد مردن از غبارم کیست تا یابد نشاننقش پای موج هم با موج میباشد روان
تا بگذرم به صد سر و گردن ز آسمانمشتی به جبهه مالم از آن خاک آستان
در شکوه صافدل ندهد رخصت زبانزنجیری حیاست به موجگهر فغان
زهی به شوخی بهار نازت شکسته رنگ غرور امکاندو نرگست قبلهگاه مستی دو ابرویت سجده جای مستان
سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحانمغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیانای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان