دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
فرصتکمین پرواز چون نالهٔ سپندیمچندان که سر به جیبیم چین گشتهٔ کمندیم
تا سایه صفت آینه از زنگ زدودیمخورشید عیان گشت مثالی که نمودیم
جز حیرت ازین مزرعه خرمن ننمودیمعبرت نگهی کاشت که آیینه درودیم
خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیمدر عالمیکه هستیم شادیم و شاد بودیم
درکارگاه تحقیق غیر از عدم نبودیمامروز از تو باغیم دی خاک هم نبودیم
جغد ویرانهٔ خیال خودیمپر فشان لیک زیر بال خودیم
چون نگه عمریست داغ چشم حیران خودیمزیر کوه از سایهٔ دیوار مژگان خودیم
خلوتپرست گوشهٔ حیرانی خودیمیعنی نگاه دیدهٔ قربانی خودیم
عزت کلاه بی سر و سامانی خودیمصد شعله نازپرور عریانی خودیم
سودیم سراپا و به پایی نرسیدیماز خویش گذشتیم و بجایی نرسیدیم
صد شکرکه جز عجز گیاهی ندمیدیمفری ندمیدیم و کلاهی ندمیدیم
برکاغذ آتش زده هر چند سواریمفرصت شمران قدم آبله داریم
عمرها شد عرق از هستی مبهم داریمچون سحر در نفس آیینهٔ شبنم داریم
تا خامهوار خود را از سعی وا نداریممژگان قدم شمار است هر چند پا نداریم
تا چند به هر مرده و بیمار بگریموقتست به خود گریم و بسیار بگریم
وقتست کنم شور جنون عام و بگریمچون ابر بر آیم به سر بام و بگریم
فریاد کز توهم نامحرم حضوریمخفاش بینصیبیم ظلمتشناس نوریم
خیز کز درس دویی سر خط عاری گیریمجای شرمست ز آیینه کناری گیریم
پیمانهٔ غناکدهٔ بیمثالیمپر نیست آنقدر که توان کرد خالیم
از کمال سرکشی عاجزترین عالمیمهمچو مژگان پیش پایی تا به یاد آید خمیم
بی شبهه نیست هستی از بسکه ناتوانیمیا نقش آن تبسم یا موی آن میانیم
در رهت نا رفته از خود هر طرف سر میزنیمهمچو مژگان بیخبر در آشیان پر میزنیم
صبح تمنا دمید، دل چمنستان کنیمیوسف ما میرسد آینه سامان کنیم
به هرجا رفتهام از خویشتن راه تو میپویماگر نزدیک اگر دورم غبار آن سر کویم