دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
دور هستی پیش از گامی تمامش کردهایمعمر وهمی بود قربان خرامش کردهایم
نشنیده حرف چند که ما گوش کردهایمتا لب گشودهایم فراموش کردهایم
در جگر صد رنگ توفان کردهایمتا سرشکی نذر مژگان کردهایم
نسخهٔ هیچیم، وهمی از عدم آوردهایمما و من حرفی که میگردد رقم آوردهایم
صبح است و ما دماغ تمنا رساندهایمچون شمع بوسهٔ مژه تا پا رساندهایم
از زندگی به جز غم فردا نماندهایمچیزی که ماندهایم درینجا نماندهایم
زین صفر کز عدم در هستی گشودهایمآیینهٔ حباب خیالت زدودهایم
یاران نه در چمن نه بهباغی رسیدهایمبویگلی به سیر دماغی رسیدهایم
پایمالیم و فارغ ازگلهایمسر به بالین شکر آبلهایم
به ذوق سجدهٔ باز از عدم گلباز میآیمچه شوقست اینکه یک پیشانی و صد ناز میآیم
عمریست در نظرها اشک عرق نقابیماز شرم خودنمایی خون دلیم و آبیم
سایهوار از نارسایان جهان غربتیمشخص طاقت رفته وما نقش پای طاقتیم
هیچ میدانی مآل خود چرا نشناختیمسر به پیش پا نکردیم از حیا نشناختیم
حسرتی در دل نماند از بسکه ما واسوختیمیک دماغی داشتیم آن هم به سودا سوختیم
یاد آن فرصت که ما هم عذر لنگی داشتیمچون شرر یک پر زدن ساز درنگی داشتیم
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیمسجدهای چون آسمان بر آستانی داشتیم
جبههٔ فکر ز خجلت عرق افشان کردیمدر شبستان خیال که چراغان کردیم
دیده را باز به دیدار که حیران کردیمکه خلل در صف جمعیت مژگان کردیم
دوشکز دود جگر طرح شببشانکردیمشرری جست ره ناله چراغانکردیم
از چاک گریبان به دلی راه نکردیمکار عجبی داشت جنون آه نکردیم
چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیماز مژه بر هم زدن بر هر دو عالم پا زدیم
بیتکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیمدور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم
قابل بار امانتها مگو آسان شدیمسرکشیها خاک شد تا صورت انسان شدیم
عشق هویی زد به صد مستی جنون باز آمدیمباده شورانگیخت بیرون خم راز آمدیم