دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
شب وصل است از بخت اندکی توقیر میخواهمبه قدر یک دو دور صبح محشر دیر میخواهم
آه دود آختهای میخواهمروز شب ساختهای میخواهم
ای نرگست حیاکدهٔ صلح و جنگ همساز غزال رام تو خشم پلنگ هم
در جیب غنچه بوی بهار است و رنگ همبی فیض نیست گوشهٔ دلهای تنگ هم
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل همبه کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم
نه تنها ناامید وصل یارم دورم از دل همزبس حرمان نصیبم پیش من لیلیست محمل هم
سر خوش آن نرگس مستانهایمما گدایان در میخانهایم
منم آن نشئهٔ فطرت که خمستان قدیمدارد از جوهر من سیر دماغ تعظیم
نه خط شناس امیدم نه درس محرم بیمبه حیرتم که محبت چه میکند تعلیم
به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایمبه سودن مژه فرسوده شد سراپایم
پروانه شوم یا پر طاووس گشایماز عالم عنقا چه خیالست برآیم
تا حسرت سر منزل او برد ز جایممنزل همه چون آبله فرسود به پایم
نه وحدت سرایم نهکثرت نوایمفنایم، فنایم، فنایم، فنایم
با عشق نه نامیست نه ننگم که برآیماز خانه دگر با که بجنگمکه بر آیم
رنگ پر ریختهٔ الفت گلزار توایمجستهایم از قفس خویش و گرفتار توایم
چون سبحه یک دو روز که با هم نشستهایماز یکدگر گسسته فراهم نشستهایم
بر سینه داغهای تمنا نوشتهایمیک لالهزار نسخهٔ سودا نوشتهایم
سطری اگر ز وضع جهان وانوشتهایمگرداندهایم رنگ و چلیپا نوشتهایم
چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفتهایمسایه از ما هر قدم وامانده و ما رفتهایم
گر در هوای او قدمی پیش رفتهایممانند شبنم از گره خویش رفتهایم
چون غنچه در خیال تو هرگاه رفتهایممحمل به دوش بیخودی آه رفتهایم
یکدم آسایش به صد ابرام پیدا کردهایمسعیها شد خاک تا آرام پیدا کردهایم
دیدهٔ انتظار را دام امید کردهایمای قدمت به چشم ما خانه سفید کردهایم
با کف خاکستری سودای اخگر کردهایمسر به تسلیم ادب گم در ته پر کردهایم