دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
گاهی به ناله گه به تپش گرد میکنمیعنی دل گداختهام، درد میکنم
شمعسان چشمی کز اشکِ آتشین تر میکنمگردن مینا به دستم مِی به ساغر میکنم
چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم میکنمرفته رفته هر چه دارم چون قلمگم میکنم
چون شرار کاغذ امشب عیش خرمن میکنممیزنم آتش به خویش وگل به دامن میکنم
بس که در شغل ندامت روز و شب جان میکنمگر نگین پیدا کنم نقشش به دندان میکنم
زندگی را از قد خم عبرت آگه میکنموقف رعنایی بساطی داشتم ته میکنم
دل را به مستی از من و ما ساده میکنمبال صدای جام تر از باده میکنم
دعوت تنزیه حسن بیمثالی میکنمگر زنم آیینه صیقل خانه خالی میکنم
صفحهٔ هستی شرر تاراج آهی میکنمیک نگه سیر چراغان جلوهگاهی میکنم
باز بیتابانه ایجاد نوایی میکنممطلب دیگر نمیدانم دعایی میکنم
عمرها شد از ادب موج گهر در دامنمننگ لغزیدن ندارم پای سر در دامنم
ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینمبه پا چو آبله فرسودنست تسکینم
بی دستگاهیی بود چون شمع در کمینمپیشانی عرق ریز برداشت آستینم
ز نور عالم امکان گر انتخاب گزینمچرا ترا نگزینمکه آفتابگزینم
تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینمکو درد که لختی به دل ریش نشینم
کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنومبشکنید این سازها تا چیزی از دل بشنوم
از انفعال عشرت موهوم آگهمای چرخ پر مکن قدح هاله از مهم
پرواز بی نشانی دارد دماغ جاهمبشکن غبار امکان تا بشکنی کلاهم
به هر طرف که هوای سفر شکست کلاهمهمان شکست شد آخر چو موج توشهٔ راهم
چون خامه از ضعیفی افلاک دستگاهمصد رنگ لفظ و معنی بالیده در پناهم
صید کمند شوقیست از مهر تا به ما همجوش بهار حیرت یعنیگل نگاهم
کباب عافیتم بیدماغ افسر جاهمچو شمع خواب فراغت بس است ترک کلاهم
وقت استکنیمگریه با همای شمع شب است روز ما هم
ز دل چون غنچه یک چاک گریبانگیر میخواهمگشاد کار خود بیناخن تدبیر میخواهم