دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
غم تلاش مخور عجز را مقدمکنبه خواب آبله پا میزنی جنون کم کن
از خودآرایی بهجنس جاودان لنگر مکنآبرو را سنگسار صنعت گوهر مکن
ای به عشرت متهم سامان درد سر مکنصاف و دردی نیست اینجا وهم در ساغر مکن
ترشح مایهای ناز دلی را محو احسانکنتبسم میکند آیینه برگیر و نمکدان کن
ز پابوسش بهار عشرت جاوید سامانکنچمن تا در برت غلتد حنایی را گریبان کن
دل پیش نظر گیر سر و برگ نمو کنگر مایل نازی سوی این آینه روکن
سرمایهٔ اظهار بقا هیچکسی کنپرواز هما یمن ندارد مگسی کن
صف حرص و هوا در هم شکستی کجکلاهی کندل جمع است ملک بینیازی پادشاهی کن
رهت سنگی ندارد ای شرر وجد رهایی کنپر افشانده را بسم الله بخت آزماییکن
در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای منچشم آهو سایه افکندهست بر صحرای من
آزادی آخر بد باخت با منرنج کمر شد چینهای دامن
چون صبح نخندد ز قبایم غم دامنجستهست گریبان من از عالم دامن
نشاند عجزم بر آستانی که محوم از جیب تا به دامناگر بخوانند سر به جیبم و گر برانند پا به دامن
عرق دارد عنان احتیاج بینقاب منره صد دیر آتشخانه واکردهست آب من
محیط جلوهٔ او موج خیز است از سراب منز شبنم آب در آیینه دارد آفتاب من
به وهم این و آن خون شد دل غفلتپرست منوگرنه همچو صحرا دامن خود داشت دست من
ز شوخی تا قدح میگیرد آن بیدار مست منبه چینی خانهٔ افلاک میخندد شکست من
گلفزوش از پرتو شمع من است این انجمنرنگ میبالید تاگردید رنگین انجمن
جانکنیها چیده هستی تا عدم بنیاد منبیستون زار است هر جا میرسد فرهاد من
تمثال فنایم چه نشان؟ کو اثر منخودبین نتوان یافتن آیینهگر من
خار خار کیست در طبع الم تخمیر منچون خراش سینه ناخن میکشد تصویر من
زین شکر که تا کوی تو شد راهبر منچون آبله در پای من افتاد سرمن
درین وادی که مییابد سراغ اعتبار منمگر آیینه گردد خاک تا بینی غبار من
ز بس محو است نقش آرزوها در کنار منبهشتی رنگ میریزد ز پرواز غبار من