دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
سوخته لالهزار من رفته گل از کنار منبیتو نه رنگم و نه بو ای قدمت بهار من
نیامد کوشش بیحاصل گردون به کار منمگر از خاک بردارد مرا سعی غبار من
به این حیرت اگر باشد خروشی ناگزیر منبقدر جوهر از آیینه میبالد صفیر من
به پهلو ناوک درد که دارد گوشهگیر منکه میخواهد زمین هم جوشن از نقش حصیر من
هویی کشید کلک قیامت صریر منصد نیستان گداخت گره در صفیر من
تب و تاب اشک چکیدهامکه رسد به معنی راز منزشکست شیشهٔ دل مگر شنوی حدیثگداز من
چون شمع تا چکیدن اشکست ساز منهستی خطیست و قف جبینگداز من
حیرت آهنگم که میفهمد زبان راز منگوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من
گل نشو و نما چندان شکست یأس چید از منکه رنگ خامهٔ نقاش هم دامن کشید از من
بینشان حسنیکه درس جلوه میخواند ز منعالمی بر هم زند تا رنگ گرداند ز من
خم قامت نبرد ابرام طبع سختکوش منگران شد زندگی اما نمیافتد ز دوش من
بههر جا پرتو حسنت برافروزد چراغ منسیاهی افکند در خانهٔ خورشید داغ من
ز خودداری نفس میزد تب و تاب چراغ مندر آتش تاختم چندانکه شد هموار داغ من
بسکه ناموس وفا داردکمین حال منهرکه بسمل گشت میبندد تپش دربال من
همچو بوی گل ز بس بیپرده است احوال منمیشود لوح هوا آیینهٔ تمثال من
آه! با مقصد تسلیم نپیوستم مننقش پا گشتم و در راه تو ننشستم من
چنین کشتهٔ حسرت کیستم من؟که چون آتش از سوختن زیستم من
بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن منچون صبح نفس جامه درید ازکفن من
تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین منهمچو اخگر پنبه بیرون ریخت از بالین من
گلی که کس نشد آیینهاش مقابل او مندری که بست و گشادش گم است سایل او من
ز رهِ هوس، به تو کی رسم؟ نفسی ز خود نرمیده منهمه حیرتم! به کجا روم؟ به رهت سری نکشیده من
بعد مردن گر همین داغست وحشتزای منخاک هم خالی در آتش مینماید جای من
چونگهر هر چند بر دریا تند غوغای مندر نم یک چشم سر غرقست سرتا پای من
در خور گل کردن فقرست استغنای مننیست جز دست تهی صفر غرورافزای من