دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
تا به کی باشی قفسفرسودهٔ شان نگینای خوش آن نامی که نقشش نیست بهتانِ نگین
گر قناعت را توانی داد سامان نگینپشت ناخن نیز دارد در کفت شان نگین
پر نارساست سعی تحیرکمند اوای ناله همتی ز نهال بلند او
به این موهومیام یا رب که کرد آیینهدار او؟تحیر تا کجا گیرد ز صفر من شمار او؟
لباس کعبه پوشید از خط مشکین عذار اونگه را این زمان فرض است طوف لالهزار او
گر از موج گهر نشنیدهای رمز خروش اوبیا شور تبسم بشنو از لعل خموش او
من سنگدل چه اثر برم زحضور ذکر دوام اوچو نگین نشدکه فرو روم به خود از خجالت نام او
نقاش تاکشد اثر ناتوان اوبندد قلم ز سایهٔ موی میان او
کو عبرت آگهی که به تحقیق راه اوجو شد ز چشم آبلهٔ پا نگاه او
هر چند دورم از چمن جلوهگاه اومیخانه است شوق به یاد نگاه او
منفعلم برکه برم حاجت خویش از برتوای قدمت بر سر من چون سر من بر در تو
ای ز عنایت آشکار شخص تو و مثال توآینهٔ جمال تو آینهٔ جمال تو
باز چو صبح کردهام تحفهٔ بارگاه تورنگ شکستهای که نیست قابل گرد راه تو
نمیگویم به عشرتگاه مجنون جهد پیماروغبار خانمان لختی بروب از دل به صحرا رو
به پیری هم نیام غافل ز عشق آنکمان ابروحضور قامت خم گشته ایماییست زان ابرو
مه نو مینماید امشبم از آسمان ابروقدح کج کرده میآید اشارتهای آن ابرو
بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سروموج قمری ریخت از خاکستر اجزای سرو
بس که یادِ قامتت بر باد داد اجزای سرونالهٔ قمری شد آخر قدکشیدنهای سرو
ای بسمل طلب پی خون چکیده روچون اشک هر قدر روی از خود دویده رو
ای بیخبر به درد دل ما رسیده روشور سپند محفل حسرت شنیده رو
همچون نفس به آینهٔ دل رسیده رویعنی درین مکان نفسی واکشیده رو
نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شوخشک است جبین یکدو عرق آینهگر شو
ای پرفشان گرد نفس چندی شرار سنگ شوناقدردان راحتی بر خود زبان ننگ شو
نمیگویم قیامت جوش زن یا شور توفان شوز قدرت دست بردار آنچه بتوانی شدن آن شو