دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
کجایی ای جنون، ویرانهات کوخس و خاریم، آتشخانهات کو
ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کوهر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو
ای فکر نازکت را شبهت کمینی از موتشویش عطسه تا کی مانند بینی از مو
این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیستهرکه فکر بالینکرد یافت زیر سر زانو
از بسکه ضعف طاقت بوسید روی زانوخط جبین غلط خورد آخر به موی زانو
بر شعله تا چند نازیدنکاهدر دولت تیز مرگیست ناگاه
بسکه میجوشد ازین دریای حسرت حب جاهقطره هم سعی حبابی دارد از شوق کلاه
در شکنج عزتند ارباب جاهآبگوهر بر نمیآید ز چاه
عالم و این تردماغیهای جاهشبنمی پاشید بر مشتی گیاه
گر نفس چیند به این فرصت بساط دستگاهچون سحر بر ما شکستن میرسد پیش از کلاه
ننگ دنیا برندارد همت معنی نگاهتا بصیرت بر دیانت نیست معراج است جاه
بسکه ما را بر آن لقاست نگاهعالمی را به چشم ماست نگاه
تار پیراهن حیاست نگاهکاسهٔ چشم را صداست نگاه
تا به شوخی نکشد زمزمهٔ ساز نگاهمردمک شد ز ازل سرمهٔ آواز نگاه
گر دهد رنگ تماشای تو پرواز نگاهخیل طاووس توان ریخت ز پرواز نگاه
در محیطیکز فلک طرح حباب انداختهکشتی ما را تحیر در سراب انداخته
ای به اوج قدس فرش آستان انداختهسجده در بارت زمین بر آسمان انداخته
چیست گردون کاینقدر در خلق غوغا ریختهسرنگون جامی به خاک تیره صهبا ریخته
به دست تیغ تو تا خون من حنا بستهبه حیرتم که عجب خویش را بجا بسته
به تو نقش صحبت ما، چقدر بجا نشستهتوبه ناز و ما درآتش، تو به خواب وما نشسته
به غبار این بیابان نه نشان پا نشستهبه بساط ناتوانی همه نقش ما نشسته
غبار خط زلعل او به رنگی سر برآوردهکه پنداری پر طوطی سر از شکر برآورده
نپنداری همین روز و شب از هم سر برآوردهجهانی را خیال از جیب یکدیگر برآورده
غبارم برنمیخیزد ازین صحرای خوابیدهاسیرم همچو جولان در طلسم پای خوابیده