دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
گر همه رفتی چو ماه از چرخ برتر سجدهایتا ز پیشانی اثر داری برآن در سجدهای
ای امل آواره فرصت را چه رسوا کردهاینوحه کن در یاد امروزی که فردا کردهای
افسانهٔ وفایی اگر گوش کردهاییادم کن آنقدر که فراموش کردهای
خشم را آیینه پرداز ترحم کردهایدر نقاب چین پیشانی تبسم کردهای
به وحشت نگاهی چه خو کردهایکه خود را به پیش خود او کردهای
دور از بساط وصل تو ماییم و دیدهایچون شمع کشته داغ نگاه رمیدهای
شده عمرها که نشاندهام به کمین اشک چکیدهایدلکی ز نالهٔ بیاثر گرهی ز رشته بریدهای
ماییم و گرد هستی حرمان دمیدهایچون صبح آشیانهٔ رنگ پریدهای
کجا خلوت و انجمن دیدهایتو شمعی همین سوختن دیدهای
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهایتا سر به پشت پا نرسد نارسیدهای
داد عجز ما ندهد سعی هیچ مشغلهایدسترنج کس نشود مزد پای آبلهای
بیتو دل در سینهام دارد جنون افسانهاینالهام جغدی قیامت کرده در ویرانهای
ای لعبت تحیر! نور چه آفتابیتا غافلی جمالی چون بنگری نقابی
عرق ربز خجالت میگدازد سعی بیتابیندارم مزرع امید اما میدهم آبی
آه که با دلم نبست عهد وفاق الفتیچون نفسم به سر شکست گرد هوای غربتی
رفتی چو می از ساغر و دیگر ننشستیای اشک دمی بر مژهٔ تر ننشستی
در پردهٔ هر رنگ کمین کرده شکستیداده است قضا کارگه شیشه به مستی
عبث ای دشمن تحقیق دل از وسوسه خستیتوهمین آینه بودی به چه امید شکستی
مژهواری ز خواب ناز جستیدو عالم نرگسستان نقش بستی
نه اینجا سبحه ره دارد نه زنارتو دیرستان ناز خود پرستی
چه میشدگر نمیزد اینقدر رنج نفس هستیمرا رسوای عالم کرد این شهرت هوس هستی
یاد باد آن کز تبسم فیض عامی داشتیدر خطاب غیر هم با من پیامی داشتی
به ذوق عافیت ای ناله تا کی در جگر پیچیچه باشد یک نفس خون گردی و بر چشم تر پیچی