دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
گر ازگوهر کمر سازی وگر دستار زر پیچیدمی بیکشمکشگردیکه زیر خاک سر پیچی
جهدکن تا نروی بر اثر نیک و بدیکه خضر نیز درین بادیه دام است وددی
کیستم من نفس سوختهٔ منجمدیدل خون گشته و گل کرده غبار جسدی
چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادیغباری را فراهم کردهام در دامن بادی
کهام من شخص نومیدی سرشتی عبرت ایجادیبه صحرا گرد مجنونی به کوه آواز فرهادی
گر درین قحط سرایت نکند نان مددینه جسد رنگ نموگیرد و نی جان مددی
نه نفس تربیتم کرد و نه دامان مددیآتشم خاک شد ای سوخته جانان مددی
خوش آن ساعت که چون تمثال از آیینهٔ فردیتو آری سر برون از جیب ناز و من کنم گردی
غبارم میکشد محمل به دوش نالهٔ دردیکه از وحشت نگیرد دامن اندیشهاش گردی
نیاز جلوه دارم حیرت آیینه پروردیز دیوان نگاه امشب برون آوردهام فردی
عبث چون چشم قربانی وبال مرد و زن بردیورقگرداندی و روی سیاهی درکفن بردی
اگر با پای سروی سعی آهم رهبری کردیکف خاکسترم با بال قمری همسری کردی
خیالت هر کجا تمهید راحتپروری کردیبه خواب بیخودی بوی بهارم بستری کردی
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردیای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردی
که کشید دامن فطرتت که به سیر ما و من آمدیتو بهار عالم دیگری ز کجا به این چمن آمدی
توبا این پنجهٔ نازک چه لازم رنگها بندیبپوشی بهله و بر بهله میباید حنا بندی
درین محفلکه پیدا نیست رنگ حسن مقصودیچراغ حسرت آلود نگاهم میکند دودی
مکش رنج تأمل گر زیان خواهی و گر سودیدرنگ عالم فرصت نمیباشد کم از دودی
نفس در طلب سوختی دل ندیدیبه لیلی چه دادی که محمل ندیدی
به مکتب هوس از کیف و کم چه فهمیدیتو فطرت عدمی از عدم چه فهمیدی
آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سریدختر رز فتنهها میزاید از بیشوهری
بی خبر از خود مگذر، جانب دل هم نظریای چمنستان جمال، آینه دارد سحری
تا کجا آن جلوه در دلها کشد میدان سریدر فشار شیشه افتادهست آغوش پری
دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگریخانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری