دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
ازین هوسکده با آرزوبه جنگ برون آچو بویگل نفسی پای زن بهرنگ برون آ
ای مردهٔ تکلف از کیف و کم برون آگاهی به رغم دانش، دیوانه هم برون آ
بود بیمغزسرتند خروش میناامشب از باده به جا آمده هوش مینا
ازین محفل چه امکان است بیرون رفتن میناکه پالغز دو عالم دارد امشب دامن مینا
بیا خورشید معنی را ببین ازروزن میناکه یاد صبح صادق میدهد خندیدن مینا
ز بخت نارسا نگرفت دستمگردن مینامگر مژگان دماند اشک وگیرد دامن مینا
شفق در خون حسرت میتپد از دیدن میناعقیق، آب روان میگردد از خندیدن مینا
چندین دماغ دارد اقبال و جاه مینابر عرش میتوان چید از دستگاه مینا
کدامین نشئه بیرون داد راز سینهٔ میناکه عکس موج میشد جوهرآیینهٔ مینا
مآلکار چه بیندکسی نظر به هوانمیتوان خبر پاگرفت سر به هوا
تاراجگرگل بود بدمستی اجزاهاکهسار تهی گردید از شوخی میناها
گر لعل خموشتکند آهنگ نواهادشنام، دعاها و بروهاست، بیاها
ز بس جوش اثر زد از تب شوق تو یاربهافلک در شعله خفت از شوخی تبخال کوکبها
زهی سودایی شوق تو مذهبها و مشربهابه یادت آسمان سیر تپیدن جوش یاربها
ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابهاچون مژه دل بستهٔ چشم سیاهت خوابها
ای ز شوخیهای حُسنات محوِ پیچ و تابهاحیرت اندر آینه چون موج در گردابها
ز چشم بینگه بودم خرابآباد غارتهاچه لازم در دل دوزخ نشستن از شرارتها
غباریم زحمتکش بادهابه وحشت اسیرند آزادها
زهی نظّاره را ازجلوهٔ حسن تو زیورهارگ برگگل ازعکس تو درآیینه جوهرها
سجود خاک راحتگرهوا جوشاند ازسرهاتپیدن محمل دریاکشد بر دوشگوهرها
نگردد همت موجم قفسفرسودِ گوهرهابه رنگ دود در توفانِ آتش میزنم پرها
ای بهار جلوه بسکن کز خجالت یارهادر عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
بسکه شد حیرتپرستِ جلوهات گلزارهاگل ز برگ خویش دارد پشت بر دیوارها
حیرت دل گر نپردازد به ضبطکارهاناله میبندد به فتراک تپشکهسارها