دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
ای فدای جلوهٔ مستانهات میخانههاگرد سرگردیدهٔ چشمت خط پیمانهها
چیده است لاف خلق به چیدن ترانههابر خشت ذره منظر خورشید خانهها
ای موجزن بهار خیالت ز سینههاجوش پری نشسته برون ز آبگینهها
ای آرزوی مهر تو سیلاب کینههابر هم زن کدورت سنگ آبگینهها
تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحهسازیهاقفس آموخت ما را صنعت قانوننوازیها
باز آب شمشیرت از بهارجوشیهاداد مشت خونم را یاد گلفروشیها
به ذوق داغ کسی در کنار سوختگیهاچو شمع سوختم از انتظار سوختگیها
تا چند به هر عیب و هنر طعنهزنیهاسلاخ نهای، شرمی ازین پوستکنیها
سخن شد داغ دل چون شمع از آتشبیانیهامعانی مرد در دوران ما از سکتهخوانیها
بود سرمشق درس خامشی باریکبینیهاز مو انگشت حیرانی به لب دارند چینیها
به داغ غربتم واسوخت آخر خودنماییهابرآورد از دلم چون ناله اظهار رساییها
ای بهارستانِ اقبال ای چمن سیما بیافصلِ سیرِ دل گذشت اکنون به چشمِ ما بیا
چه فسردگی بلد تو شد که به محفل من و ما بیاکه گشود راه غنودنت که درین فسانهسرا بیا
ایگداز دل نفسی اشک شو به دیده بیایار میرود ز نظر یک قدم دویده بیا
به هر جبینکه بود سطری ازکتاب حیاز نقطهٔ عرقم دارد انتخاب حیا
به نمود هستی بیاثر چه نقاب شقکنم از حیاتو مگر به من نظریکنیکه دمی عرقکنم از حیا
ما را ز گرد این دشت عزمی است رو به دریاپرکهنه شد تیمم اکنون وضو به دریا
آسودگان گوشهٔ دامان بوریامخمل خریدهاند ز دکان بوریا
در شهد راحتند فقیران بوریاآسودهاند در شکرستان بوریا
حرص فرصت انتظار و دوررنگ است آسیادل ز نوبت جمعکن پر بیدرنگ است آسیا
چیست آدم مفردکلک دبیرستان ربکاینهمه اوضاع اسمارست ترکیبش سبب
همیشه سنگدلاناند نامدار طربز خنده نقش نگین را به هم نیاید لب
اگر برافکنی از روی ناز طرف نقاببلرزد آینه برخود چوچشمهٔ سیماب
بهروینسخهٔهستیکه نیست جز تب وتابنوشتهاند خط عافیت به موج سراب