دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتابرنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب
تا از آن پای نگارین بوسهایکرد انتخابجام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب
تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاببایدم از شرم این خاک پریشانگشت آب
چو شمع تا سحر افسانه میشود تب وتابنگاه برق خرام است جلوهای دریاب
ز درد تشنهلبیها در این محیط سرابدلی گداختهایم و رسیدهایم به آب
ممسک اگر به عرض سخا جوشد از شرابدستی بلند میکند اما به زیر آب
میدهد دل را نفس آخر به سیل اضطرابخانهٔ آیینهای داریم و می گردد خراب
میکنمگاهی به یاد مستی چشمت شتابتا قیامت میروم در سایهٔ مژگان به خواب
وقت پیری شرم دارید از خضابمو، سیاهی دیدهاست اینجابهخواب
بسکه شد از تشنهکامیهای ما نایاب آبدست از نم شسته میآید به روی آب، آب
چو من زکسوت هستی ترآمدهست حباببه قدر پیرهن از خود برآمدهست حباب
کیفیت هوای که دارد سر حبابما را ز هوش برد می ساغر حباب
گذشتهام به تنک ظرفی از مقام حبابخم محیط تهیکردهام به جام حباب
پیام داشت به عنقا خط جبین حبابکهگرد نام نشسته است بر نگین حباب
بیلطافت نیست از بس وحشت آهنگ است آبگر در راحت زد همچون گهر سنگ است آب
تا زند فالگهر بیتابی آهنگ است آبنعل درآتش به جستوجوی این رنگ است آب
ای منت عرق زجبینت برآفتابساغر زند مگر به چنینکوثر آفتاب
تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتابخط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب
ای جلوهٔ تو سرشکن شان آفتابخندیده مطلع تو به دیوان آفتاب
ای چیده نقش پای تو دکان آفتابدر سایهٔ تو ریخته سامان آفتاب
به خاک راهکهگردید قطرهزن مهتابکه چونگلاب فشاندم به پیرهن مهتاب
علمیکه خلق یافته بیچونش انتخابکردهست نارسیده به مضمونش انتخاب
بیکمالینیست دل از شرم چون میگردد آباز عرق آیینهٔ ما را فزون میگردد آب
هرکجا بیرویت از چشمم برون میگردد آبگر همه در پردهٔ خار است خون میگردد آب