دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
گر در این بحر اعتباری از هنر میدارد آبقطرهٔ بیقدر ما بیش ازگهر میدارد آب
از روانی در تحیر هم اثر میدارد آبگر همه آیینه باشد دربهدر میدارد آب
هرگه به باغ بیتو فکندم نظر در آبتمثال من برآمد از آیینه تر درآب
نشستهایم به یادت ز گریه تنگ در آبشکستهایم چو گوهر هزار رنگ در آب
پرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن در آبگشت از هر موج شمع حسرتی روشن درآب
سایه اندازد اگر بخت سیاه من در آبفلس ماهی دیدهٔ آهوکند خرمن در آب
از سر مستی نبود امشب خطابم با شراببیدماغی شیشه زد بر سنگگفتم تا شراب
بزم ما را نیست غیر از شهرت عنقا شرابکز صدای جام نتوان فرق کردن تا شراب
گرشود آن نرگس میگون مقابل با شرابمیشود چون آبگوهر خشکدر مینا شراب
به نیمگردش آن چشم فتنه رنگ شرابشکست بر سرمن شیشه صد فرنگ شراب
پیوسته است از مژه بر دیدهها نقابلازم بود به مرد صاحبحیا نقاب
یا حسنگیر صورت آفاق یا نقابفرش است امتیاز تو از جلوه تا نقاب
باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آبدر نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب
ببند چشم و خط هرکتاب را دریابز وضع این دو نقط انتخاب را دریاب
فال تسلیم زن و شوکت شاهی دریابگردنی خم کن و معراجکلاهی دریاب
نیام آنکه به جرأت وصف لبت رسدم خم و پیچ عنان ادبز تاًمل موج گهر زدهام در حسن ادا به زبان ادب
امشب ز ساز مینا گرم است جای مطربکوک است قلقل می با نغمههای مطرب
ندانم بازم آغوش که خواهد شد دچار امشبکه نارم میرمد چون پرتو شمع از کنار امشب
صبحدم سیاره بال افشاند از دامان شبوقت پیری ریخت از هم عاقبت دندان شب
هرکه راکردند راحت محرم احسان شبچون سحربرآه محمل بست درهجران شب
بود داغ من مردم دیدهٔ شبز دود دلم موی ژولیدهٔ شب
طرب در این باغ میخرامد ز ساز فرصت پیام بر لبز نرگس اکنون مباش غافلکه نیگرفتهست جام بر لب
به وصول مقصد عافیت نه دلیل جو نه عصا طلبتو زاشک آن همهکم نهای قدمی زآبله پا طلب
دل از خمار طلب خون کن و شراب طلبجگر به تشنهلبی واگذر و آب طلب